
سال هاست که با نام و صدايش خو کرده ايم . شهسوار موسيقی ما، سياوش؛ يل شاهنامه آواز ايران زمين است، که همچنان پيرانه سر به تسخير دل های مشتاقانش می تازد با لشگری ازعشق. اين بهار در رکاب شيخ سخن سرا، سعدی شيراز آمده است؛ امسال سال سعدی ست ، پس سخن سعدی بايد شنيد، مبارک بادش اين سال و همه سال. قامت سرو چمان باغ هنر موسيقی خميده تر می نمايد هر بار که باز می بينمش، امّا صلابت طنين آوايش را هنوز مانندی نيست؛ از آن لحظه که نويد آمدنش راشنيدم؛ گفتم، بر اين مژده گر جان فشانم رواست. درغروبی رسيد عاقبت آن لحظه ديدار دلپذير و او با گام های استوارش نردبان دل های تکاتک مان را پيمود و بر مسند هنرش جلوسی کرد از آن دست که او را می بايد . اين بار با خنياگری از سلاله «در خيال» آمد و نشست و با مهربان نگاه و دلنشين آوايش جمع پريشان را سخنی تازه ساز کرد. سخن سعدی.
کنسرت در يکشب و به مدت بيش از دو ساعت در سالن فيلارمونيک شهر کلن برگزار شد و استقبال پر شور و گرم مردم اين بار بيش از آخرين باری بود که شجريان و گروه همراهش را ديدم که، آن زمان استاد حسين عليزاده (تار) و کيهان کلهر (کمانچه) همايون شجريان (ضرب) با او می نواختند.
در اين گروه مجيد درخشانی (تار) سعيد فرجپوری(کمانچه) محمد فيروزی(بربط) و همايون شجريان با(همخوانی و ضرب) استاد را همراهی می کردند.
بخش اول برنامه اجرای ماهور و بخش دوم شور و افشاری بود.
ادامه مطلب
آمن خادمی - روزنا : پيش از اينكه با پرويز مشكاتيان ديدار داشته باشم، همگان من را از گفتوگو با وي بر حذر ميكردند. دلايل مختلفي داشتند، عمدتاً تندخويي، عصبيت، كم حوصلگي و ... را بهانه ميكردند. گفتگوهاي نخستين هم (كه تلفني بود) همين را نشان ميداد. غير از اين دلايل، همواره در ذهن خود وي را فردي غير قابل دسترس قلمداد ميكردم. اما برخورد نخستم كه در ويلايش صورت گرفت، تمام پيش ذهنيات خود و ديگران را نقش بر آب كرد.
هر چه بود سادگي و صداقت، اما با محتوايي بسيار ديرياب. چهرهاي عميق كه هر لحظه تو را به فكر وا ميدارد. چهرهاش همواره نشانگر ذهني پر آشوب و آشوبناك است. چهرهاي متفكرانه كه همواره به فكر است و به فكر وا ميدارد؛ در حاليكه وقتي در پذيرايي ويلايش در آن مبلمان آرامشبخشش چهره به چهره وي در مياندازي، آرامش به تو باز ميگردد. آن قدر آرام ميشوي كه پرسشها را فراموش ميكني و غرق در چهره آرامشبخش وي ميشوي. نميدانم! ولي شايد خود به عمد ذهن آشوبگر خود را نهان ميدارد و چهره آرامشگرايش را عيان ميدارد. هر چه است براي مشكاتيان دو روي يك سكه است. اما پا را از ويلا بيرون ميگذاري و سرازيري منزل را به سمت ميدان تجريش طي ميكني، پرسشهاي قبلي و
جديد، يكايك سرازير ميشوند. هنوز كه از ويلا بيرون نيامدي، دوباره هوس گفتوگوي تازه تو را نيش ميزند! فضاي ذهني و زيستي مشكاتيان خيلي متفاوت با فضاي جاري است. شايد همين تفاوت، موجب اهميت بيش از حد آثارش شده است. كسي كه بيش و پيش از آنكه بسازد، ميجوشد و ميانديشد. از سر اين انديشه و جوشش، اندكي هم عرضه ميدارد. به همين خاطر شايد آثارش گوياي تمام آن يافته و دادههاي ذهنياش نباشد. حداقل وقتي كه وي را ببيني چنين به نظر ميرسد. گفتوگو با وي البته سخت هم هست، چون برخي مواقع جامعيت وي در ابعاد گوناگون، موضوع نشست را يادت ميبرد؛ يادت ميرود كه وي همان ويرتوئز سنتور و آهنگساز بيبديل معاصر است. اما دو چيز هميشه از وي به يادت ميماند: سادگي و بي پيرايگي و از طرفي انديشمندي و اديب بودنش. در موضع اولي همين بس كه به سادگي زنگ ميزند و مانند يك دوست حالت را ميپرسد و حتي به سادگي تو را در جريان امور خود ميكند. در موضع دومي چنان است كه گويي با يك انديشمند و اديب درجه يك نشستهاي. گفتوگوي حاضر، شايد بخشي از گفتوگوهاي ما باشد، زيرا به عقيده خود بسياري از پرسشها بيپاسخ مانده و بسياري هم اساساً طرح نشده و به عبارتي حكايت همچنان باقي است ... !
سياست هنري
شما سال 1382 براي مصاحبهاي به صداوسيما رفتيد. با توجه به انتقادهاي شما به اين رسانه در سنوات گذشته، آيا اين مصاحبه به معناي تغيير سياست هنري شما است، يا اينكه صدا وسيما در كار خود موفق عمل كرده است؟
من به صدا وسيما نرفتم، بلكه آنها به اينجا آمدند. لااقل تصاويركلكسيون سازها و كتابها به خوبي به اين مساله گواهي ميدهد. اما دليل عمده اين گفتوگو اتفاق زلزله بم و از دست دادن ايرج بسطامي بود؛ چرا كه احساس ميشد، عمده نظرياتي كه درباره وي داده بودند، درخورشخصيت او نبود. زماني كه صدا وسيما قصد داشت درباره زندگي هنري <ايرج بسطامي>، رپرتاژي تهيه كند، گفتم بياييد در خانه در خدمتم. بنابراين من نه به راديو و نه به تلويزيون نرفتم.
گفتيد نظرات نه چندان درستي درباره شخصيت مرحوم بسطامي مطرح شده بود، ميشود بفرماييد چه نظرياتي!
من البته بعد از جدايي از ايرج چندان شناختي از همكاران هنري وي نداشتم. اما پس از فوت ايرج، خانواده وي پيش من آمدند و گفتند هر نظري كه قراراست، درباره زندگي ايرج بسطامي داده شود، بايد پرويز مشكاتيان آن را تاييد كند.از طرف ديگر، من نسبت به ايرج ديني داشتم كه بايد درباره زندگي، اخلاق، خصوصيات و تواناييهاي حنجرهاش صحبت ميكردم.
پس شما هنوز بر نظرهاي خود پافشاري ميكنيد و در سياست خود تجديد نظر نكردهايد! در چه شرايطي ميتوان اميدوار بود كه در اين سياستها تجديد نظر خواهيد كرد؟ صدا وسيما بايد چه مؤلفههايي را رعايت كند، تا هنرمند با خيال آسوده بتواند با اين رسانه وارد تعاملات فرهنگي و ارتباطي شود؟
تمامي اين تعاملات به نگاه هنرمند و نگاه سياستمداران رسانه يا ارگان عظيمي مانند صدا وسيما برمي گردد. تمام بزرگان ادب، فرهنگ و دلسوختگان بشريت گفتهاند: <هدف هنر تعالي تبار انسان است.> هدف هنر متعالي كردن انسان است نه متواري كردن انسان، هدف هنر وارستگي بخشيدن به انسان است نه وابستگي، هدف هنر ايثار است نه اغفال و ... . زماني كه هنرمند ميبيند كه شرايط اينگونه نيست، تنها راه اين است كه كنار بنشيند.
آيا ميتوان بين نگاه هنرمند و سياستمدار يك رابطه برقرار كرد. يا اينكه اين تفاوت به نوع نگاه اين دوقشر بر ميگردد؟
تا زماني كه مؤلفهها يكصدايي و تكصدايي باشد، اصولاً هنرمند نه ميتواند كار كند ونه شرايط كاري برايش فراهم است. بين نگاه هنرمند و سياستمدار تفاوت زياد است. يعني اگر سياستمدار به اقتضاي زمانه و روزمرگي به حقيقتي برسد، آن حقيقت باز براي حركت كردن در فضاي ديگر درآينده است؛ در صورتي كه هنرمند اينگونه نيست، هنرمند توقعي ندارد. هنرمند نه رياست، نه كياست. فقط ميخواهد در راستاي <شورزدايي> انسان حركت كند. بيترديد آزادي و آبادي ميهناش را به وزارت، وكالت و صدارت ترجيح ميدهد.
در گفتوگويي اعلام كرده بوديد كه <دل و دماغي> براي كار كردن نداريد. اوج كار شما در آلبوم <بيداد> بود و زماني كه اين اثر منتشر شد، جنجالهاي زيادي به پا شد. بنابراين در مقايسه با زمان فعلي فضا خيلي بازتر شده است. ميتوان نتيجه گرفت كه دل و دماغ نداشتن شما ربطي به اوضاع ندارد و كاملا شخصي است؟ نمونه حاضر آن كنسرت شما با گروه <عارف> بود. احتمالاً فضا باز شده است كه شما دوباره پا به صحنه گذاشتيد ...
خيلي شخصي نيست. ببينيد، زماني كه آثار منتشر شده در اين سوي آب، با آن سوي آب غير از تفاوت در اشعار، فرق چنداني نميكند (البته اگر بتوان اسم آنها را شعر گذاشت)، جاي خالي موسيقي جدي يا موسيقي اصيل، يا به عقيده بچههاي موسيقيدان جاي يك نوع موسيقي بالندهتر با نگاهي عميقتر، يا اجتماعيتر خالي است. يا اينكه يكي از انگيزههاي حركت همين بود.
من هم تغيير كردهام
تاثيرگذاري شما به دهه پنجاه و شصت بر ميگردد كه با خوانندگاني چون شجريان، فاطمه واعظي (پريسا) و ... كار كردهايد؛ چرا ديگر از جنس اين كارها در آثار اخير شما ديده نميشود؟ چه در كارهاي اركستراسيون، گروهنوازي و چه تكنوازي!
كنسرت اخير1383) من در نگاه منتقدان و صاحبنظرها در ادامه همان ديدگاه بود. اگر نگاه من فرقي كرده، ناآگاهانه بوده است. يعني گذشت و گذار زمان بر روي من تأثير مستقيم نداشته است.اما نميتوانيم بگوييم كه من همان پرويزمشكاتيان دهه پنجاه و شصت هستم. به هر حال من هم تغيير كردهام، اما تغييرات آگاهانه نبوده است [زيرا خود مصمم به تغيير آنچناني نبودم.] به عبارتي اگر براي جذب مخاطب مصمم به تغيير شكل يا محتوا و سبك و سياق كار خود شويد، ميتوانيد عنوان <آگاهانه> بر كار خود بگذاريد. اما اگر خود به خود تغييرات اتفاق بيفتد، نميتوانيم بگوييم، آگاهانه بوده، يعني شرايط اجتماعي و زمان، ناخودآگاه منجر به تغيير هنرمند ميشود.
يك شبهه براي اهالي موسيقي بهوجود آمده است. همه ميدانند، اوج كار شما و محمدرضا شجريان به زماني برميگردد كه شما با هم كارميكرديد. اما به محض جدايي در بعد از آلبوم <قاصدك>، ديگر نه شجريان، آن شجريان سابق شد و نه شما، پرويز مشكاتيان سابق. شجريان دليل اين جدايي را عوض شدن سليقه خود دانسته است. شما خود چگونه اين خلا‡ و جدايي را ارزيابي ميكنيد؟
يك وقت هست كه شما در سالهايي انگيزه داريد و پركارهستيد. برعكس در زماني سكوت ميكنيد. اين دلايل صرفاً شخصي نيست. يك هنرمند كه نميتواند در يك جامعه زندگي كند و جدا از جامعه باشد. اين بدين معنا نيست كه ميگفتند: هنر براي مردم يا هنر تودهاي، يا به گفته مايكوفسكي <هنر سفارش جامعه است.> چون راه مايكوفسكي را خيليها رفتند و نامي از آنها نماند. بنابراين نميتوان گفت كه هنر از جامعه سفارش ميگيرد، اما به عقيده من از جامعه آبستن ميشود. يعني انگيزهها، موتيفهاي سرايش، بينش و گزينش در فضايي است كه زندگي ميكند. براي همين هنر تابعي از زمان و مكان و صد البته در بستر تاريخ است!
خلايي كه بين شما و شجريان پيش آمد چه تاثيري بر آثارتان گذاشته است؟
اگر من تغيير كردهام، شجريان هم تغيير كرده است. يعني نميشود گفت كه اين وسط فقط يك نفر تغيير
كرده است. يك زمان تغيير آگاهانه است كه شما ميتوانيد آن تغيير را تحليل كنيد و يك وقت ديگر تغييري است كه شامل مرور زمان ميشود .يعني در شما اتفاقهاي جديد رخ داده كه نگاه شما عوض شده است. اين مثل اين است كه بگوييم كه چرا در عكس 20 سال پيش اينگونه لباس پوشيدهايم. اگر صادقانه بين دهههاي پنجاه، شصت، هفتاد، اتفاقاتي بين مشكاتيان و شجريان افتاده كه كارهايشان تأثيرگذار بوده، بايد آن را در ريشههاي اجتماعي و تاريخي جستوجو كرد. باز هم تاكيد ميكنم كه مسائل شخصي در آن زمان كه شما با يك جامعه هنري سروكارداريد، نميتواند به گونهاي جدي و پررنگ باشد كه اساس مولفهها را تغيير دهد.
به قولي كه ميگويند: خاكي بيخته / نم آبي بر آن ريخته / نه كف پاي را از آن دردي / نه پشت پاي را از آن گردي.
بعد از شجريان، شما با خوانندههاي زيادي چون شهرام ناظري، افتخاري، علي جهاندار، نوربخش و رستميان كار كردهايد. هدف شما از اين تنوع چه بوده؟ آيا به دنبال تجربه و نوع خاصي از موسيقي هستيد؟
اگر خوانندهاي باشد كه از زوايايي كه من به موسيقي نگاه ميكنم، به موسيقي نگاه كند و به زوايايي كه من براي خواننده قائلم ، قائل باشد، بنابراين كاركردن با وي حق اوست. بالاخره هر خوانندهاي از يك جا شروع ميكند. من هم با توجه به حنجرهاش براي وي آهنگ ميسازم.
اگر كسي صدايش استانداردهاي لازم را داشته باشد. اما با شما تفاوت ديدگاهي داشته باشد، با وي كار نميكنيد
نه! چون هنر خيلي حساس است و ميتواند پسند جوانها و جامعه را به سادگي به ابتذال يا تعالي بكشاند. هنرمانند اسلحهاي است كه اگر به دست كسي ميدهيد، بايد در راستاي تعالي انساني استفاده شود و نه درجهت عكس آن!
فكر نميكنيد خيلي آرماني نگاه ميكنيد. چون همدلي كه شما دنبال آن هستيد، به دوراني برميگردد كه وسايل ارتباطي مانند الان نبود
خيلي از خوانندگان را داريم كه خودشان را حفظ ميكنند. خود ايرج بسطامي با نهايت سختي زيست، اما به دنبال انبوهسازي نرفت. پيشنهادهاي زيادي هم داشت؛ به همين خاطر با وي چند كار كردم. اتفاقاً چون از دل برآمد بر دل هم نشست.
اگر عكس مطلب شما پيش بيايد. يعني اگر تفاهم بين خواننده و آهنگساز نباشد، چقدر از آن تأثيرگذاري كه شما ميگوييد، كاسته ميشود؟
نيروهاي متفاهم و توانمند بايد كنار همديگر قرار بگيرند، تا يك كار با شكوه صورت بگيرد. هر كدام ازاين نيروها لنگ بزند، كل كار زير سوال ميرود. نهايت مخاطب است كه تحليل و تفسير ميكند.
از سبك تا سياق!
سبك كار شما يك سبك بديع است. نه كاملاً سنتي و نه مدرن خالص است. مثلاً شما در بازسازي كه در آلبوم <دستان> از <دخترك ژوليده( >وزيري) داشتيد (بگذريم كه وزيري اين قطعه را به عنوان اتود براي تار تنظيم كرده و تنظيم آن براي سنتور و اركستر كاري دشوار است)، با وجود اينكه <دخترك ژوليده > از جمله آهنگهاي مدرن است، اما باز شما در بازخواني پا را فراتر از آن گذاشتهايد. يا قطعه چكاد در همين آلبوم دستان چندان سنخيتي با فضاي موسيقي دستگاهي - رديفي ندارد. بازخواني شما از <پيش درآمد> بيات ترك <درويش خان> به گونهاي آزاد و رها است. يا شكل تصنيفسازي، يا جوابآوازهاي شما بسيار بديع است. اما برخي مواقع آنچنان سبك و سياق سنتي پيدا ميكنيد كه حتي به تعبير برخي صاحبنظران حتي از كوچكترين شعر فلان شاعر قرن پنجمي هم نميگذريد (عدهاي تئورسينها ردپاي اشعار كلاسيك را در آثار شما جستوجو ميكنند)، خود شما سبك خود را برگرفته از تركيب كدام نوع موسيقي ميدانيد؟
اگر من را صاحب سبك بدانيد. نگاهم در سازندگي مانند اتفاقاتي بود كه در شعر ما افتاد و استبداد عروضي برداشته شد؛ من هم ازتسلسل رديفي گذشتهام. يعني هيچكدام از كارهاي من در يك دستگاه نيست. بعضي كارها مثل آلبوم <بيداد> حتي در يك گوشه است. چون آن لحظه گوشه بيداد گوياي ضربان زبان من بوده است. ولي در ديگر موارد دنبال آن نبودهام كه بايد تسلسل رديفي و دستگاهي حفظ شود و زماني كه در شعرشنا ميكنم .اگر لازم شد از 12 دستگاه موسيقي هم ميگذرم. در آلبوم <قاصدك> و يا قطعه <چكاد> شش دستگاه عوض شده است كه همين جا بگويم به هيچ روي با تصميم قبلي نبوده است.
آيا كارهايي با اين سبك و سياق تا قبل از شما مرسوم بوده است؟
اگر شده باشد، من نشنيده بودم. اولين باراين اتفاق در <آستان جانان> افتاد كه باز در دستگاه شور و متعلقات آن رخ داد. دومي در قطعه چكاد آلبوم <دستان> بود.
چه عواملي شما را رهنمون به خلق چنين سبك و روشي كرد؟
نياز دروني. نميتوانستم تنها
در يك دستگاه احساسم را بيان كنم.
چه عواملي باعث شد كه به سمت چنين سبكي برويد؟ آيا ضعفي در موسيقي رديفي و دستگاهي احساس كرديد كه به اين سمت كشيده شدهايد؟
من به ادبيات ايران خيلي علاقهمندم. بيان روح كلمه براي من خيلي مهم است. يعني اگريك غزل با اينكه داراي انسجام روحي است را براي آهنگسازي انتخاب كنم، اگر ببينم كه در بيت سوم با اولي فرق ميكند، آنرا به بيان بهتر نزديك ميكنم. من خودم را در شعر رها ميكنم. در آلبوم <قاصدك> و كارهايي كه بر روي اشعار نيما شده، بيشتر به روح شعر فكر ميكنم. من با شاملوي بزرگ موافقم كه كلمات رنگ، بو و طعم دارند. بار ويژه دارند. سرد، گرم، بزدل، شجاع، ابله و فرزانهاند. بعد از اينكه خودم را در عالم شعر رها كردم؛ ديگر برايم ريتم و تسلسل گوشه و رديف مهم نيست. چرا از اين جنس كارها كم و نادر است؟
حفظ موضع هنري موسيقيدانان در اين شرايط، خيلي سخت است، زيرا در اين شرايط خيلي سخت است كه هم موضوعمند بود و هم به انبوهسازي تن نداد. بنوئل يك جمله زيبا دارد كه ميگويد: نياز به نان، بهانهاي براي هرزهسازي هنر نيست.
يعني هنرمندان چه كنند؟
توقع خود را پايين بياورند و صبوري خود را بالا ببرند. لبته فكر نميكنم داشتن يك زندگي كاملا معمولي و برآوردن مايحتاج اوليه زندگي، نشان از توقع بالا داشته باشد! كار سادهاي نيست. همه كودكان هنرمنداند اما مشكل بزرگ هنرمند ماندن است.
شما از جنس سختيهايي كه ميگوييد، كشيدهايد؟
به طور يقين اگر نميكشيدم، چنين نميشد. اي كه از كوچه معشوقه ما ميگذري / برحذرباش كه سر ميشكند ديوارش ... البته زماني كه با همين دوستان صحبت ميشود، ميگويند كه طبيعي است كه فلاني (يعني پرويز مشكاتيان) از اين دست نصيحتها كند؛ ويلاي كلاردشت، خانه آنچناني در بالا شهر را كه دارد! شهرت هم به اندازه كافي دارد ...
دوستان از ويلاي لب آب و جزيره آلبا خبرندارند، از اين صحبتها كه زياد زده ميشود. اگرمن ويلاي كلاردشت خود را از قبل پرداختن به موسيقي بدست آورده باشم، قضيه فرق ميكند و بايد ازمنظري ديگر به آن نگاه كرد، تا اينكه <حسن مشكاتيان[ >پدر مرحومم] چيزي براي من به ارث گذاشته باشد و با آن كلبهاي بخرم كه اتفاقاً به كارهاي موسيقي برسم و متأسفانه براي همين دوستان چيزي بنويسم و دلي بسوزانم - از اين بابت تأسف بايد خورد كه ميتوانستم دنبال حال خودم باشم و نرفتم.
حال كه بحث به اينجا كشيد، بهتر است اين بحث مطرح شود كه اساساً التزام در هنر تا چه حد جايز است. كسي كه در ايران ميخواهد موسيقيدان شود، آيا ايجابا بايد موسيقي را به عنوان شغل و پيشينه خود انتخاب كند، يا موسيقي را در كنار شغل ديگري پيگيرد؟
زبان نيما را مگر چند درصد از جامعه آن زمان فهميدهاند.اما او ايستاد و حرفش را زد و كم سختي نكشيد. اما اين باعث نميشود كه بگوييم زبان نيما به حقيقت نرسيده است. بستر جامعه نميتواند نيما را در زمان خودش جذب كند. اما بعد از آن <خسروگلسرخي> و <ميم آزرمها> ميآيند و آن را با قائده مربوط ميكنند. نيما در زمان خودش در رأس خودش است و سختيها خود را براي مردم تعريف نميكند، زيرا در راهي كه پاي نهاده، سختي نميبيند. وي پاي اعتقادش ايستاده است. حال اگر به جاي آبگوشت، نان و پنير بخورد، برايش مهم نيست و نيازي هم نيست كه مردم بدانند.
اما هميشه هر اتفاقي، مانند هنر (كه هنرخود يك اتفاق است)،هر اعتلايي، هر شكوهي كه باري از روي بشريت بر ميدارد يا انسان را به تعالي ميرساند يا از شوربختي انسان ميكاهد، هميشه در زمان خودش كمتر جذب ميشود. ولي رهروان ديگر هستند كه آن را به جريان و بستر جامعه متصل ميكنند. همانگونه كه در شعر ما اين اتفاق افتاده است. اكنون اگر مادربزرگ براي بچه بخواند <جمجك برگ خزون> ميفهمد كه شعر است. اما اگر بگويد <يكي بود ،يكي نبود> ميفهمد كه قصه است. در اين راه مرارتهاي زيادي كشيده شده است. نيماها، شاملوها، اخوانها، شفيع كدكنيها آمدند و گفتند: نظم با شعر فرق ميكند. خواهمت كز بام افتي / چهار عضوت بشكند.... نظم است و شعر نيست.
ببينيد كتاب <باغ بي برگي> به همت دوست نازنين و فرزانهام مرتضي كاخي كه اخوان عزيز در گوشه غزل مولانا با چه دردي فريادش را به نوشته آورده است كه آي شمس قيس رازيها، آي رشيد وطواطيها؛ شعر از اين نوتر! همچنين درآنجا كه مولانا توصيه ميكند كه زلف نشاط شانه كن.
ارتباط شعر و موسيقي
شكافي بين موسيقي ايراني و شعر معاصر است. به غير از چند اثر كه بر روي اشعار سهراب، نيما، اخوان و فريدون مشيري .... شده، آثار ديگري در اين عرصه خلق نشده است. تفاوت آهنگسازي روي اين اشعار با اشعار سعدي ، حافظ و ديگر شعراي كلاسيك چگونه است؟
زماني كه ميخواهيد، آهنگي روي شعر بگذاريد، دو حالت دارد؛ يكي اينكه شاعر شعر را گفته است واكنون در قيد حيات نيست. ديگر اينكه شاعر زنده است و با شما هم نفس و دم خور است. درد دل شما را شنيده و با يكديگر تفاهم معاصر داريد. زماني شعري در ذهن شما نيست كه معرف آهنگ درونتان باشد، بنابراين آهنگ را به شاعر ميدهيد كه روي آن شعر بسازد كه باز هم با شما متفاهم است. چون اين مؤلفه شرط اول خوب شدن اثر يا به خوب نزديكتر شدن است. هر كدام از اين اركانها بلنگد، كار از درخشاني فاصله ميگيرد.
حافظ هم غزلهايي دارد كه اكنون پس از اينكه 800 سال از آن گذشته، چهره تابان آن را ميبينيم. بنابراين حافظ هم درزمان ما جاري است و غزلهايي دارد كه ميتواند بيانكننده آهنگساز معاصر باشد. زماني كه حافظ را براي آهنگ ساختن انتخاب ميكنيم، زبان خاص خودش را ميطلبد. اما زماني كه شعر شاملو، نيما و اخوان را برميگزينيم، به زبان ديگري احتياج است.
اما آنهايي كه گفتهاند :موسيقي ايراني گوياي شعر نو نيست، از ندانستگي است؛ چرا كه موسيقي هنراول است و از شعر نو انتزاعيتر است. در شعر بايد هر كلام را در محتوايي بريزيم كه شاعرانگي داشته باشد. اما در موسيقي آزاد هستيم و هيچ قالبي وجود ندارد. ريتم، مد و ... در اختيارتان است.
به فرض مثال آلبوم <آستان جانان> به طور كامل ابيات سنتي سعدي، حافظ و باباطاهر است. آهنگساز،خواننده و شكل ارائه دو آلبوم <قاصدك> و <آستان جان> يكي است (سنتور، آواز و تمبك)، ولي شما هرگز نميتوانيد بگوييد كه <آستان جانان > و <قاصدك> يك بيان دارد. بنابراين محتوا چيزي است كه شما بايد زبان و بيان حال را در آن جاري كنيد؛ حال ممكن است شكل آن فرق كند. آنچه شيوه بيان را تشكيل ميدهد، صداقتي است كه شما در بيان تغزل 800 سال قبل و شعر معاصر امروز داشته باشيد و البته حتماً شناخت.
شرايط اجتماعي - سياسي در اشعار معاصر بيشتر نمايان است؛ به گونهاي كه قالب شعر نو بيانگر بسياري از وقايع جامعه است. اما موسيقي سنتي نتوانسته بيانگر اين وقايع باشد يا حداقل در ظاهر اينگونه نمايان است؟
شروع و ختم زبان موسيقي است. شما در شعر، كلام صريح و روشن داريد. ميتوانيد با مخاطبان با زبان همزباني كه داريد و دردهاي اجتماعي كه داشتيد، راحت صحبت كنيد. <پريا> بعد از كودتاي 1332 كه بوسيله شاملوي بزرگ بوجود آمد، با زبان توده بود و مردم آن را لازم داشتند. وي هم حس كرد، با گوشت و پوستش گفت.موسيقي كلام صريح نيست. يعني شناخت آن يك ذره ابزار ميخواهد. شما اگر با <استراوينسكي> ارتباط برقرار نميكنيد، گناه از او نيست، گناه از عدم شناخت ما است. شما بايد به طور دقيق يك چيزهايي را بشناسيد. همانگونه كه هنگامي كه ميايستيد و يك تابلو <مونه> و <سالوادردالي> را ميبينيد. اگر شناخت كافي نداشته باشيد، پيام آن را نميگيريد. اورتورآلبوم <بيداد> كلام ندارد، اما تا آنجا كه گفتهاند: زمزمه تاريخ ايران است.
چرا آثاري نميسازيد كه راحتتر با مردم ارتباط برقرار كند؟
ما ساخته ايم. اگر كم ساختهايم به خاطر تفاوت هنر و صنعت است. هنر در يگانگي ميكوشد، صنعت در انبوه. توقع زيادي است كه بگوييم چرا شاملو 10 <كويري> نساخته است. شما با يك بيت شاعريد با يك ديوان ناظم!
باز هم سياست، باز هم اجتماع
در عصري زندگي ميكنيم كه به عصرارتباطات و فناوري معروف است و همه چيز به سمت سادهپسندي پيش ميرود. تغييرات اين عصر بايد چگونه در هنرمند و مخاطب منعكس شود؟
بايد دو قشر درخود تغييرات عمده بوجود آورند. در اين ميان عامل مهمي است كه بين هنرمند و مخاطب ارتباط برقرار ميكند. ميتوان يك مثلث فرض كرد؛ اگر هنرمند را در رأس بگيريم، دو رأس اين قاعده يكي هنرپذيراست و ديگري سياستمداران. زمينه ارتباط اين دو را هرچه بيشتر فراهم كنيم، امكان باروري، ارتباط و در نتيجه پسند متعالي بيشتر ميشود .هزار و اندي سال پيش يك پريكلس آمد و امپراتور يونان شد. كمترين نشانه آن ظهورسقراط،افلاطون و ارسطو بود. يعني فلسفه هرچه بودجه خواست، دادند. فيلسوف در رأس جامعه بود.
يك بحثي در حال حاضر مطرح است. اينكه موسيقي سنتي ما نميتواند با جوانان ارتباط برقرار كند؛ به همين خاطر روز به روز از تعداد مخاطبان موسيقي سنتي ما كمتر ميشود ...
نه! اينگونه نيست. اكنون مسائل ارتباط جمعي نظير ماهواره، اينترنت و ... به گونهاي است كه مردم را نسبت به خريد آثار موسيقي بينياز كرده است و ديگر اينكه تاب و توان مردم براي خريد اثر كمتر شده است، در حاليكه اگر شما يك كنسرت با بليت 20 هزار تومان بگذاريد، مردم به صف ميايستند البته به شرط اينكه به مخاطب اهميت داده شود و آنها شما را به عنوان يك هنرمند دردآشنا و درد شنو پذيرفته باشند.
به عنوان آخرين سوال چه مؤلفههايي ميتواند براي بالا رفتن سطح شنيداري مردم مؤثر واقع شود؟
رسانه ملي به نام صدا وسيما اصلاً موسيقي ايراني پخش نميكند. مگر هر چيزي كه كلام فارسي برآن بگذاريم، موسيقي ايراني است؟ بچهاي كه در انقلاب دو ساله بوده و اكنون 28 سال دارد، فرق سهتار و آكاردئون را نميداند. چون نديده است، گناهي هم ندارد. اما اگر در شرايط مكفي قرار بگيرد، ميتواند. طبيعي است كه شما براي چيزي دلتان تنگ ميشود كه حداقل آن را ديده باشيد. حال اگر شنيده و بوييده باشيد و به آن حرمت گذاشته است /.
اردوان کامکار که کوچکترین عضو گروه خانواده کامکار است، در زمانی که هنوز پا به دهه دوم زندگی خود نگذاشته بود به همراه برادرش هوشنگ کامکار کنسرتو سنتوری تصنیف کرد که در کاستی به نام "بر تارک سپیده" (همراه با یک کنسرتو کمانچه از برادرش) به بازار عرضه شد و چندی بعد اردوان کامکار در کنسرت گروه کامکار در فرهنگسرای بهمن با خلاقیتی کم نظیر در آهنگسازی و تسلط و پختگی چشمگیری در نوازندگی، قطعه "دریا" را به اجرا گذاشت.
ردوان کامکار غیر از آثاری که برای تکنوازی سنتور خلق کرد، قطعات دیگری هم برای گروه نوازی سازهای ایرانی تصنیف کرد که مورد توجه اهالی موسیقی قرار گرفت. "دریا" اولین برنامه ای بود که می توان گفت، کل اجرا ( چه آوازیها چه قطعات ضربی) سراسر رنگ و بویی جدید داشت و مخصوصا" از تکنیکهای خاص سنتور در اجرای آن بهره برده شده بود، به گونه ای که به هیچ وجه با سازهایی مثل، پیانو قابل اجرا نبود ( با این حال عده زیادی از شنوندگان این موسیقی که غیر حرفه ای هم بودند به اشتباه این قطعات را به عنوان سنتورنوازی پیانویی می شناختند! متاسفانه بسیاری از شنوندگان موسیقی ایرانی بخاطر کم اطلاعی هر اتفاق جدیدی را به محض دیدن کوچکترین شباهت، تقلیدی و بیگانه می دانند؛ مثلا" اگر یک فاصله سوم با سه تار بنوازید، به گیتار نوازی با سه تار متهم می شوید و با نواختن یک آرپژ روی سنتور، پیانو نواز محصوب می شود!)
او که با سبک منحصر بفردی در سنتور نوازی دست یافته بود، دومین کنسرتو سنتور خود را که با ارکستر زهی وپیانو همراهی می شد با نام "ماهی برای سال نو" روانه بازار موسیقی کرد تا قدرت بیان موسیقی خود را در زمینه موسیقی پلی تنال هم به نمایش بگذارد. "ماهی برای سال نو" یک کنسرتوی مشکل با فضایی رازآلود و باز با لحن و ریتمهای کردیست.

پس از مدتی بعد از اردوان کامکار سولوی "برفراز باد" را منتشر کرد که اوج پختگی و ذوق موسیقی خود را به نمایش گذاشت. اردوان کامکار در کنسرت خانوادگیشان که با خوانندگی شهرام ناظری در سال 76 اجرا شد، در میان برنامه قطعه "رقص باد" از آلبوم برفراز باد را با مهارت زیادی اجرا کرد ( فیلم این کنسرت هم منتشر شده)
پاساژهای سریع و در هم طنیده و ریتمهای و مضرابهای پیچیده، زبانی منحصر بفرد و جایگاهی بلند برای اردوان کامکار در سنتور نوازی معاصر فراهم کرده است.
جلیل شهناز زاده ی در خانواده ای متولد شد که همه ی آن اهل هنر بودند و در رشته های مختلف هنر از جمله تار و سه تار و سنتور و كمانچه به مقام استادى رسیدند. جلیل شهناز در سال ۱۳۰۰ شمسى در خانواده اى هنرمند در اصفهان متولد شد. پدرش علاوه بر تار كه ساز اختصاصى او بود، سه تار و سنتور هم مى نواخت و نواى شیرین سازها و آهنگ ها همیشه از خانه آنها به گوش مى رسید. عموى او غلامرضا سارنج بهترین كمانچه كش به شمار مى رفت. در چنین خانواده اى جلیل شهناز پرورده شد و جوانه هاى هنر در دل و جانش پرورش یافت.
پدر و برادرانش در تعلیم او نقش مهمى داشتند. حسین برادرش در سال ۱۳۱۸ درگذشت. تعلیم جلیل از ۱۴ سالگى شروع شد و هر روز پدرش چند ساعت به او آموزش مى داد. از حسن تصادف این كه جلیل شهناز با حسن كسائى استاد نى در كنار هم قرار گرفتند. پدر كسائى حاج جواد كسائى مدیر كارخانه ریسباف اصفهان بود كه از شیفتگان موسیقى به شمار مى رفت. دوستى خانواده شهناز و كسائى موجب گردید كه جلیل و حسن در موسیقى همنواز گردند. جلیل شهناز از سال ۱۳۲۴ مقیم تهران شد و از همان ابتدا با رادیو تهران شروع به كار كرد و در بسیارى از برنامه ها به عنوان تك نواز شركت مى نمود.
اوج درخشش هنر شهناز از سال ۱۳۳۶ شروع شد كه برنامه گل ها به همت داوود پیرنیا طرح ریزى و در رادیو اجرا گردید. در مدت كوتاهى موسیقى ما تجدید حیات یافت كه در همه ادوار تاریخ ایران بى سابقه است. در این برنامه شهناز با معروف ترین خواننده ها و نوازنده هاى زمان همكارى داشت. ساز شهناز در بیان آوازها و گوشه ها و تحریرها واقعاً به سرحد اعجاز مى رسید. بى تردید نغمه هائى كه با سر پنجه سحار او نواخته مى شد ریشه در اندیشه هاى تابناك عرفانى و تاریخ و جامعه و ادبیات غنى ایران داشته، به همین جهت ساز او به راحتى مى تواند با شنوندگان رابطه برقرار كند.

در آرشیو رادیو ایران آثار او با همكارى خوانندگان بلند آوازه اى نظیر تاج اصفهانى، ادیب خوانسارى، عبدالوهاب شهیدى و اكبر گلپایگانى، گنجینه فوق العاده اى است. بعد از بهمن ۵۷ كه محدودیت های بی شماری بر موسیقی ایران زمین روا شد، دولت براى احیاى موسیقى تلاشى نكرد و هنرمندان هر یك به گوشه اى رفتند. ولى شهناز برنامه هائى داشته است كه نمى توان آنها را با برنامه گل هاى جاویدان و گل هاى رنگارنگ مقایسه كرد.
از كارهاى جالب استاد شهناز حدود ۶ ساعت نوار او با استاد همایون خرم است كه تاكنون نسبت به نشر آن اقدامى نشده است. شهناز نیز با استفاده از تكنیك هاى برجسته در شیوه تارنوازى توانست بسیارى از ردیف هاى موسیقى سنتى ایران را با تار بنوازد كه از جمله نواختن در مایه دشتى و دشتستانى است كه بسیار با ارزش است.
دكتر مصطفی الموتی درباره جلیل شهناز می گوید:
یكى از هنرمندانى كه هنگام اقامت در ایران شناختم جلیل شهناز بود كه همه او را استاد مسلم تار و سه تار مى دانند. جلیل شهناز نه تنها در میان هنرمندان ایران مورد احترام خاصى بود بلكه به علت صفات ممتاز اخلاقى كه داشت در هر مجمع و محفلى كه شركت مى كرد با روش متین خود توجه و احترام همگان را جلب مى كرد و شاگردان زیادى هم تعلیم داده بود.
جامعه هنرمندان معتقدند جلیل شهناز که اکنون در ایران نیز زندگی می کند، از اساتید مسلم تار و سه تار است.
مرتضى حسینى دهكردى در مجله (ره آورد) چنین مى نویسد:
یكى از هنرمندان به نام كشور جلیل شهناز است كه سالیان دراز به زندگى مردم صفا و معنى بخشید. او نغمه سراى آرزوها و تمنیات چند نسل از جامعه خویش به شمار مى رود.
در برنامه های مختلف، تجلیل های بسیاری از وی شده است و اگر از مراسم چهره های ماندگار، كه سال پیش از شبكه ۲ سیمای جمهوری اسلامی پخش شد - به دلیل عدم نمایش ساز استاد - صرف نظر كنیم، آخرین تجلیلی كه از وی گشته است، در تاریخ ۲۷ تیر ۱۳۸۳ می باشد.
در این تاریخ مدرك درجه یك هنری (معادل دكترا) به جلیل شهناز نوازنده صاحب نام ایرانی اعطا شد. به منظور تجلیل از یك عمر فعالیت هنری جلیل شهناز در موسیقی ایران با حضور دكتر محمد ایمانی معاونت امور هنری وزارت فرهنگ، دكتر حسن خالقی معاون آموزش وزارت علوم، دكتر مجتبی صدیقی معاون پژوهشی سازمان مدیریت و برنامه ریزی و همچنین كارشناسان موسیقی دكتر حسن ریاحی، كامبیز روشن روان و مجید كیانی، لوح درجه یك هنری و مدرك معادل دكترا به ایشان اعطا شد. (۱)
بسیاری از آثار این استاد، هنوز هم منتشر نشده است. از این دسته آثار در طول تاریخ ایران كم نبوده اند. چه بسیار آثاری از نوازندگان و خوانندگانی كه پس از مرگشان منتشر شد و یا از رادیو پخش گشت. از آن جمله آثار فرهاد مهراد !! بسیاری از آثار موزیسینهای بزرگ ایرانی، كه دار فانی را وداع گفتهاند و یا در سالهای واپسین حیات به سر میبرند یا منتشر نشده و یا در آرشیوهای خصوصی نگهداری میشوند كه از میان این هنرمندان میتوان به شادروان رضوی روستایی، تاج اصفهانی، جلیل شهناز، علی تجویدی، سیاوش زندگانی، امیر بیداریان و ... اشاره كرد.
علی تجویدی، هنرمند پیشكسوت موسیقی، در این خصوص گفت :
دولت و نهادهای فرهنگی و موسیقی وظیفه دارند تا این آثار را منتشر كنند و یا اینكه بخش خصوصی را تقویت كنند تا به این امر اهتمام ورزد. بر پایه این گزارش پیشتر نیز، هنرمندانی چون داریوش پیرنیاكان آثار بازمانده از بزرگان موسیقی را میراث فرهنگی و معنوی ایران خوانده و خواستار حفظ و انتشار آن شده بودند.
و امروز، نوای ساز اوست كه در پس كوچه های این شهر، هنوز هم هست.
ممكن است بسیاری از شما نام جلیل شهناز، پدر تار ایران را نشنیده باشید، ولی مطمئنا بارها در كاست ها و آهنگ هایی كه شنیده اید، ساز او نیز دخیل بوده است.
امروز، استاد پیر، كه مدتهاست، از بیماری قلبی و عصبی رنج می برَد، در بیمارستان برای چندمین بار بستری است و كلیه هایش نیز از كار افتاده است.
استادی كه پس از سكته مغزی شدیدی كه سال های پیش داشت، دستانش، و آن پنجه خوبش دیگر بر ساز و همدمِ قدیمی اش می لرزید، دوباره که دیدمش، بدنش نیز، بر لرزه افتاده بود.
به نقل از روزنامه شرق، استاد جلیل شهناز، در اسفند ماه ۱۳۸۳ در بیمارستان بستری شده است و همسر ایشان در پاسخ به این پرسش كه آیا از استاد حمایتی می شود یا نه، این چنین پاسخ داده اند :
« ما بیمه شهرداری هستیم، من نمی توانم چیزی بگویم»
در آستانه فصل بهار، بیماری، تیشه به ریشه استاد موسیقی ایران زده است و آرزو دارم كه خداوند بار دیگر نیز او را از امان مرگ برهاند تا یك بار دیگر، در كنار خانواده و نوای سازش، به استقبال سال نو برود و ما نیز بار دیگر بتوانیم صدای تارش را با پنجه او بشنویم.
-------------------------------------------------------

بداهه نوازی استاد جلیل شهناز در شور و ابوعطا (1)
بداهه نوازی استاد جلیل شهناز در شور و ابوعطا (2)
تار نوازی استاد جلیل شهناز در ابوعطا -صد سال تار
غلامحسین بیگجه خانی بنیان گذار مکتب تار در سال 1296 شمسی در محله (سنجران) در شهر تبریز به دنیا آمد .
پدرش حسینقلی خان ، از استادان و نوازندگان صاحب نام تار، در آذربایجان بود . معروف است که درویش
خان درباره پدر غلامحسین بیگجه خانی چنین گفته است :
" حسینقلی خان ، میرزا حسینقلی آذربایجان است ".
غلامحسین بیگجه خانی از سن 6 سالگی ، آموختن تار را نزد پدر آغاز کرد ، اما هنگامی که بیشتر از 14 سال نداشت (1319 شمسی ) پدرش را از دست داد . بعد از فوت پدر دو ماه نزد یکی از شاگردان پدرش به نام رضا قلی زابلی آذر به فراگیری تار پرداخت .
سپس با سعی و تلاش طاقت فرسا و با استعداد و هوش سرشاری که در زمینه موسیقی داشت به کمک صفحات سنگی قدیمی توانست با ساز اساتیدی مانند میرزا حسینقلی ، مرتضی نی داود ، علی اکبر شهنازی و دیگر آشنا شود و تا درجه استادی ارتقاء یابد .
لبته بعدها استاد بیگجه خانی از محضر دو استاد بر جسته موسیقی ایرانی ، میر علی عسگر صادق الوعد و استاد اقبال آذر ( اقبال السلطان )استفاده بسیار برد .
ایشان در این مورد گفته است :" بعد از میر علی عسگری مدتی با اقبال آذر همکاری کرده و تمام ردیف هایی که من امروز می دانم و فرا گرفته ام یادگار اقبال آذر است ."
نواری در افشاری و سه گاه از ایشان با آواز اقبال السطان در حدود سالهای 1346 ضبط گردیده که در آن هنگام اقبال در سن 104 سالگی این نوار را خوانده است .
استاد بیگجه خانی به مدت نیم قرن یاری وفادار داشت و این یار وفادار کسی جز استاد محمود فرنام نبود . این دو تن با ارتباط درونی موفق شدند به کارنامه موسیقی اصیل ایرانی قطعات بسیار زیبایی اضافه نمایند .
غلامحسین بیگجه خانی در تمام طول عمرش در فقر و تنگدستی زیست و هیچگاه هنرش را با چیز دیگری معاوضه نکرد . در فقر زیست و در فقر جان سپرد . این خصلت او به همراهی پاکی اخلاقش در تمام زمینه ها سبب شده بود صدای تارش شفاف و زلال باشد . علاوه بر این مضرابهای ماهرانه و ساده و قوی داشت که صادقانه و حقیقی به گوش مشتاقان هنرش می رسید .
از زنده یاد آثار بسیاری در زمینه موسیقی ایرانی و آذربایجانی به جای مانده است که از آن جمله می توان به کنسرت بیات ترک و سه گاه ، شور و چهارگاه ، همایون و تکنوازی تار در کاست بیداد به همراه آواز استاد محمد رضا شجریان و تمبک جمشید محبی اشاره کرد . زندگی پربار و انسانی بیگجه خانی در 24 فروردین 1366 به پایان رسید .
***
آلبوم بیداد از استاد محمد رضا شجریان به همراهی استاد پرویز مشکاتیان نوازنده ی سنتور و تار استاد غلامحسین بیکچه خانی یکی از بیاد ماندنی ترین آلبوم هایی است که در عرصه ی موسیقی قدم گذاشته اند. بخش هایی از این آلبوم را که با همکاری گروه عارف و شیدا ساخته شده را با هم می شنویم.

آلـــبـــــــوم: بــــــــــــیـــــــداد
دســــــتگاه: هــــــــــــمایــون
گــــــــروه شـــــیدا و عـــــارف
تار اسـتاد بـیکـچـه خـــــانـی
پیش در آمد همایون - حجم: ۶۰۰ KB
چهارمضراب همایون - حجم: 170 KB
جلال ذوالفنون :
متولد ۱۳۱۶/۱۲/۱۶ ، آباده فارس
نوازنده و مدرس سه تار، نواساز، مسلط به نواختن تار و ويلن
تحصيل در هنرستان موسيقى ملى
ورود به دانشكده هنرهاى زيبا و اخذ مدرك ليسانس موسيقى
حضور در مركز حفظ و اشاعه موسيقى ايران و بهره مندى از محضر استادان مركز و مكتب برومند
برخى از آثار او عبارتند از:
گل صد برگ، آتش در نيستان (با صداى شهرام ناظرى) ، پرند، پيوند، تكنوازى سه تار و...
اشاره: جلال ذوالفنون، تنها يك استاد موسيقى نيست. مجموعه اى است از دانش، تسلط به فن اجرا و جهان بينى خاص كه هنرمندانى چون او دارند. واقع بينى آميخته به تخيلى كنترل شده، خيالى آزاد و درعين حال مقيد به انگاره هاى فرهنگ اصيلى كه در آن رشد كرده، قلندرى و شوريدگى وسلوكى كه انگار پايانى ندارد. صداى سه تار او، هنگامى هم كه ديگر سه تار نمى نوازد، در گوش و هوش مخاطب هايش طنين انداز است.
طرفداران پرشور ساز او، معتقدند كه ذوالفنون در ساحت ناخودآگاه آنها موسيقى مى نوازد. واقعيت اين است كه به تعبير زنده ياد اميرحسن يزد گردى: «ساز عرفانى ذوالفنون» ، براى آنها كه دوستدار اين نوع برخورد با سه تار وبا موسيقى ايرانى هستند، جذبه اى هوش ربا دارد.
تمام اينها، در هاله اى ظريف از طنز و ايهام و بداهه گويى هاى آنى كه مشخصه هنرمندان خلاق و رندان خلوت نشينى چون اوست،ديده مى شود.
به قول قدما: «او را كلماتى عالى است» . از جمله: «تابه خود آمدم، ديدم تار سنگينى در آغوش دارم و
بار گرانى بر دوش» . در هنرستان موسيقى ملى، زمان تصدى روح الله خالقى، سه تار جزو سازهاى اصلى نبود. حتى براى آن دستور (متد) مستقلى ننوشته بودند و عنوان «دستور مقدماتى تار و سه تار» ، بر كتابى بود كه زنده يادان، خالقى، موسى معروفى، زرين پنجه و... نوشته بودند و در هنرستان تدريس مى شد. برادر بزرگ او، محمود (متولد ۱۳۰۰) كه هم اكنون در آمريكا اقامت دارد، از شاگردان كلاس ويولون صبا بود و از معروف ترين نوازندگان عصر خود شناخته مى شد. جلال ذوالفنون كوچك، جزو اولين گروه شاگردانى بود كه در نخستين دوره فعاليت هنرستان موسيقى ملى، با سرپرستى مستقيم روح الله خالقى (در سالهاى ۱۳۳۸ ـ ۱۳۲۸) وارد شد. هم دوره هاى او نيز بعدها هنرمندان مشهورى شدند، ازجمله هوشنگ ظريف، افليا پرتو، سمين آقارضى، ارفع اطرايى ، نصرت الله گلپايگانى و فرهاد ارژنگى كه اين دو نفر آخر، جوان از جهان رفتند. علاقه ذوالفنون به سه تار بود ولى طبق برنامه درسى هنرستان مجبور شد ويولون و تار بنوازد. هم اكنون نيز وى در نواختن اين دو ساز دستى گرم دارد ولى بدان تظاهرى ندارد. تنها يك بار در سال گذشته، خرق عادت كرد و برنامه اى جمع و جور ترتيب داد و با تار قطعاتى را به اجرا گذاشت و نشان داد كه «هنوز دود از كنده بر مى خيزد» .
ذوالفنون در دوره هنرستان از راهنمايى هاى موسوى معروفى در نوازندگى سه تار استفاده مى كرد. معروفى در آن زمان به تدريس قرآن و شرعيات در هنرستان مشغول بود و ديگر با موسيقى سروكار آشكار نداشت. درآن سالها، بعد از مدتى كوتاه كه ابوالحسن صبا با هنر درخشان سه تار نوازى خود در راديو تهران جلوه اى تازه كرده و علاقه مندان را به صداى اين ساز مشتاق ساخته بود، به خواهش فرزند احمدعبادى پسر ميرزا عبدالله، از سه تار زدن در راديو كناره گرفته بود و عبادى، سلطان بلامنازع سه تار نوازى در موسيقى ايران شناخته مى شد.
از نوا در ايام اين كه ذوالفنون جوان به دنبال سبك و سياق نوازندگى عبادى نرفت و گويى از همان اول به دنبال راهى ديگر بود. راهى دور از بدعت هاى فردى و نزديك تر به اصالت هاى هنرى قديم.موسيقى ايران
در صد سال گذشته، دوران رونق و رواج چند ساز را گذرانده است كه از ميان آنها، دو ساز «تار» و «ويولون» از همه پر رونق تر بودند. زمان ميرزا حسينقلى تا على نقى وزيرى ، عصر «تار» بود و زمان تأسيس راديو تأسيس مركز حفظ و اشاعه ، يعنى مدتى كمتر از سى سال، عصر «ويولون» در موسيقى شهرى ايرانى حكمفرمايى داشت. رواج مجدد سازهاى مهجور ايرانى از قبيل سه تار و كمانچه، از اواسط دهه ۱۳۰۴ بود كه مقارن شد با تأسيس اولين دپارتمان موسيقى در دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران (۱۳۴۴) و مركز حفظ واشاعه موسيقى (۱۳۳۷) . جلال ذوالفنون جوان جزو اولين گروه دانشجويانى بود كه به اين دپارتمان وارد شد. در حالى كه پيش از آن نيز به عنوان يك موسيقيدان معتبر شناخته شده بود ودر برنامه هاى متعددى در اركسترهاى رسمى حضور داشت. جلال ذوالفنون در اين مراكز با نورعلى برومند، يوسف فروتن و سعيد هرمزى آشنا شد و از آنها درس گرفت.
او با اين كه در همان زمان تحصيلات هنرستانى كاملى داشت و از مهارت عمل خوبى برخوردار بود، و با اين كه بين محققان موسيقى نيز به عنوان موسيقيدانى اهل تحقيق شناخته شده بود( هرمز فرهت در سال ۱۳۳۶ به راهنمايى او با صبا آشنا شد و رساله دانشگاهى خود را نوشت)، با وجود اين، در ارتباط با استادان سالخورده اى كه آخرين نسل شاگردان درويش خان درآن سال ها بودند، دنياى تازه اى به رويش باز شد كه تا پيش از آن قابل تصور نبود. آشنايى با مطالب وتكنيك ها و شگردهاى قديمى و معاشرت با موسيقيدانانى كه حال و هوايى بسيار متفاوت با موسيقى هنرستان و موسيقى راديو داشتند، سير و سلوك او را در جهان اصوات، كامل كرد.
برخلاف آنچه كه تصور مى شود، نظام آموزش شفاهى در موسيقى سنتى، در عين اينكه انگاره هاى ثابتى را به هنرجو آموزش مى دهد، به طرزى نهانى، خلاقيت او را تقويت مى كند تا بعدها با گذر از مراحل تكنيك و تمرين، به بيان و لحن فردى خود دست پيدا كند و شبيه به استادش نشود. جلال ذوالفنون، محمدرضا لطفى، داريوش طلايى، حسين عليزاده، چهارهنرجوى مكتب برومند، هرمزى و فروتن بوده اند اما هيچ كدام مثل يكديگر ساز نمى نوازند. از اين ميان، ذوالفنون تنها كسى بود كه سه تار را به عنوان اولين و آخرين ساز تخصصى خود برگزيد و بر آن وفادار ماند. با توجه به اينكه هيچ كدام از نوازندگان شناخته شده قديم تا امروز به استثناى احمد عبادى سه تار را به عنوان تنها ساز خود برنگرفته بودند، شهامت و ايمان ذوالفنون را در اين تصميم مى توان سنجيد.
با نوازندگى او بود كه سه تار به عنوان سازى مستقل، از بين جمع نخبگان موسيقى به ميان توده مردم راه يافت و ؟ سه تار او در نوارهاى گل صد برگ و آتش در نيستان و شيدايى و...در ذهن و زبان مردم علاقه مند به موسيقى، زمزمه گر شد. به قول يكى از موسيقيدانان، عصر سه تار در زمانه ما را بيش از همه با صداى سه تار ذوالفنون مى شناسند چرا كه هيچ كس بيش از او بر نواختن اين ساز پافشارى نكرده است.
ذوالفنون : موسيقي براي تعالي ذهن انسان است
موسيقي براي تعالي ذهن انسان است و بايد براي آن از جان مايه گذاشت لذابه دنبال حركتي نو در موسيقي ايران هستيم. موسيقي ظرافت و لطافتهاي وجود انسان را به وي يادآوري ميكند و در پرتو آن توجه به حقايق زندگي بوجود ميآيد. تمام انواع موسيقي در تعالي ذهن انسان نقش ندارند بلكه بخشي از آن به اين مطلب مرتبط است و بخشي از موسيقي جنبه سرگرمي دارد و معني در آن نيست.
چون نفوذ موسيقي زياد است وقتي بيمعني شود باعث اختلال و آشفتگي ذهن ميشود و انسان را از حقايق دور ميكند لذا اين نوع موسيقي آلوده و مسموم است.
كوشش ما حركت به سوي موسيقي از نوع متعالي آن است زيرا موسيقي در تقويت ذهن و هدايت به معيارهاي انسانساز نقش دارد و اكنون نياز جامعه و فرهنگ به آن است.
بايد هرچه نيروي انساني و جوان داريم با خود همراه كنيم و به كمك اساتيد جوان موسيقي، نوعي موسيقي بسازيم كه جوانپسند و جهانپسند باشد. آن نوع موسيقي متعالي است كه در آن معيارهاي انساني و يادآوريهاي زيبايي وجود داشته باشد و علاوه بر آن احساس شود كه موسيقي وظيفهاي دارد.
اگر نگاه به موسيقي بسته به نقشي كه در ساختن فرهنگ دارد باشد طبعا حركت ما هم از جهت موسيقيدان و هم از جهت مخاطب متفاوت خواهد شد. آنچه به عنوان موسيقي در جامعه رايج است بخش بسيار كوچكي از موسيقي اصيل است و بايد به مدد سرمايهاي كه از موسيقي داريم آثار جوان پسندانه و به روز ارايه كنيم كه حاوي پيام انسان دوستي باشد.
تقسيم بندي موسيقي را به پاپ و غيرپاپ درست نميدانم بلكه موسيقي بايد به دو دسته كلي خوب و بد تقسيم شود. براي پيشرفت موسيقي بايد اميدمان را از ارگانهاي دولتي قطع كنيم زيرا اين مردم بودهاند كه در تمام ادوار فرهنگ و هنر را ساخته و حفظ كردهاند.
منبع : روزنامه ایران
پی نوشت: این مطلب در وبلاگ سابق کرشمه منتشر شده بود که به علت هک شدن وبلاگ در دسترس نبود.
شناخت گوهر زیبای موسیقی
آغاز آشنایی و ارادت
حدود سال ۱۳۵۰ بود که یک روز استاد بهاری تلفن کردند و پس از احوال پرسی گفتند : «چند شب پیش با نورعلی خان برومند بودیم و صحبت شما به میان آمد. آقای برومند گفت : بدم نمی آید که شجریان را از نزدیک ببینم. در ضمن خیلی حرف با او دارم.» آقای بهاری ادامه دادند :«ولی من آنجا چیزی نگفتم بد نیست که قراری بگذاری و بروی نزد برومند. چون می دانم که خیلی دوست داری که چیری یاد بگیری. او هم که استاد خوبیست و می تواند چیزهای زیادی به شما یاد دهد.» از پیشنهاد استاد بهاری استقبال کردم و ضمن ابراز خوشوقتی به ایشان گفتم : «حتما قراری خواهیم گذاشت تا برویم پیش ایشان».
دقیقا نمی دانم ولی مدت زیادی از صحبت ما گذشت.استاد بهاری دو سه بار تلفنی با منزل ما تماس گرفته بودند. یا در مسافرت و یا گرفتار کارهای گوناگون خودم بودم و راستش یادم رفته بود به آقای بهاری تلفن کنم. باز یک روز که در خانه بودم آقای بهاری تلفن کردند و گفتند : «فلانی! کجایی؟ هر چه می گردم تو را پیدا نمی کنم. مگر قرار نبود با هم برویم پیش نور علی خان؟ برای اطلاعتت بگویم که الآن چند وقت است که مرکز حفظ و اشاعه ی موسیقی تشکیل شده و زیر نظر برومند عده ای جوان با استعداد هنر جو در آن جا تعلیم می گیرند تا بعدها در دانشگاهها و جاهای حساس دیگر درس بدهند. من هم در آنجا درس می دهم. حدود پانصد نفر عصرها تمرین ساز می کنند و درس می گیرند. البته همه اش روی ردیف های اصیل موسیقی و همان مکتب میرزا و شاگردانش ، با همان شیوه ی درستش کار می شود و می خواهند که موسیقی اصیل فراموش نشود. به همین خاظر است که اینجا زیر نظر نور علی خان برومند تأسیس شده است تا موسیقی خوب پیشرفت کند. چون نور علی خان نمی تواند به کارهای اداری اینجا رسیدگی کند شاگردش دکتر صفوت را پیشنهاد کرده. نورعلی خان می خواهد که آواز هم دوباره راه اصلی اش را پیدا کند. به شما خیلی توجه دارد که بیایی مرکز و ردیف ها را به شیوه ی طاهر زاده یاد بگیری و با انها برنامه اجرا کنی.»
گفتم : «من دنبال این فرصتها می گردم ولی نمی دانم جوانهایی که می فرمایید انجا هستند در چه حدی اند و آیا اخلاق من با آنها جور می شود یا نه؟ برای اینکه از استاد برومند چیز یاد بگیرم خیلی مشتاقم ولی برای اجرای برنامه با جوانهایی که تازه به مرکز می آیند باید کمی فکر کنم.» آقای بهاری گفتند : «این جوانها همه شان خوب نوازندگان خوب و با استعدادی هستند و از نظر اخلاقی همه شان انتخاب شده و دست چین اند. اینطور نیست که هر کس به انجا آمد ساز به دستش بدهند. شما یکبار بیا و تمرینشان را ببین می دانم بدت نمی آید.» گفتم : «خیلی خوب ، یک روز قرار می گذاریم و می آیم.»
شب جمعه به همراه استاد بهاری به منزل دوست استاد برومند که در خیابان صاحبقرانیه (پاسداران امروز) بود رفتیم. شش - هفت نفر بیشتر نبودیم. آشنایی ها آغاز شد و از هر دری سخنی به میان آمد تا نوبت به ساز و آواز رسید. استاد فرمودند :«آقای بهاری! حالا یک چیزی بزنید آقای شجریان هم اگر حالش را دارد یک چیزی بخو.اند. صدایش را از رادیو شنیده ام حضوری اش را هم ببینم!» عرض کردم : «شرمنده ام. این جسارت از من نمی آید.» گفتند : «تعارف را کنر بگذار و بخوان!» گفتم : «به چشم.»
مانده بودم که چه بخوانم که بد نباشد و نورعلی خان بپسندد. چون کسی که آوازخوانهای خوب دیده و دوست نزدیک طاهر زاده بوده از هز آوازی خوشش نمی آید. در همین فکر بودم که استاد بهاری کمانچه را در افشاری کوک کرد و شروع به نواختن کرد. یکی دو غزل را از ذهن گذراندم و مردد بودم که کدام را بخوانم. به خودم گفتم بهتر است بی گدار به آب نزنم و درسی را که از یکی از استادانم گرفته ام بخوانم. شروع به خواندن کردم و با حساب خودم بد هم نخواندم. افشاری را با تمام پستی بلندی هایش خواندم. صدایم نیز همراهی کرد.
وقتی تمام شد کفی زدند و لحظاتی به سکوت گذشت. بعد استاد بهاری گفتند : «ماشاءلله آقای شجریان صدایت خیلی رساست ها!» بلافاصله نورعلی خان گفت: «آره ولی نمی دانم چرا اینقدر شعرها را گشاد گشاد می خواند! همه ی این آواز خوان ها عادت کرده اند که هی سیلاب ها را بکشند. فکر می کنند اگر کلمات را بشکنند می شود آواز! در حالی که درست برعکس است.»
در همین زمینه صحبتهای دیگری نیز پیش آمد. بعدا که هر یک از حاضران با هم به صحبت مشغول شدند نورعلی خان – بطور خصوصی – گفت : «دوست داری که آواز خواندن را طوری یاد بگیری که جایی در بین گل سرسبدهای آواز پیدا کنی؟» گفتم : «البته که می خواهم!» استاد سپس گفت:«کاری می کنم که در دانشگاه تدریس کنی. منتها باید دنبالش را بگیری.» عرض کردم:«به چشم.حتما.»
بعد از شام دوباره آقای بهاری – که موقع را مناسب دید- کمانچه را برداشت و بیات زند را شروع به نواختن کرد. این بار با آشنایی بیشتر به حال و هوای نورعلی خان غزلی را مناسب حال مجلس انتخاب و سعی کردم نکته ای را که استاد سر شب فرموده بود رعایت کنم. به این جهت کمی بهتر خواندم. وقتی تمام شد دیدم نورعلی خان می خواهد چیزی بگوید ولی حرفش را همینطور نگاه داشت و ضمن اینکه با سر انگشتان دو دستش روی فرش می زد و کمی هم صورتش سرخ شده بود با یکی دو سرفه ی کوچک سینه اش را صاف کرد. همه منتظر بودند. چون می دانستند که استاد می خواهد چیزی بگوید و دارد مرتب روی حرفش فکر می کند. بالاخره سکوت شکست و گفت : «این اقای شجریان اگر بیایند و کار کنند تمام خواننده ها را می گذارند توی جیبش! بیا.بیا و پشت این کار را بگیر. من هم هستم. همه را بهت یاد می دهم. ایرادهایت هم درست می شود. سعی کن دیگر با صدادزده نخوانی! تو صدا داری. ولش کن! جلو صدایت را نگیر.»
در حالی که خیلی خوشحال بودم از این که نورعلی خان این اطمینان را به من داده گفتم : «به چشم. با کمال میل.»
با استاد در مرکز حفظ و اشاعه
یکشنبه ی سه روز بعد با استاد بهاری به مرکز رفتم.لطفی و علیزاده و فرهنگ فر و ذوالفنون و طلایی و کیانی و گنجه ای و مقدسی و چند تن دیگر از بچه ها را در آنجا دیدم که بعدها هرکدام جایگاه خاصی در نوازندگی پیدا کردند. روز اول به آشنایی با یکایک دوستان گذشت. دکتر صفوت هم کلی راجع به هدف های مرکز و شیوه ی فعالیت آینده ی آن توضیح داد و از اینکه من هم به جمع مرکزیان اضافه شدم اظهار خوشحالی کرد.
از آن روز به بعد سه روز –مرتب- به مرکز می رفتم. وقتی به کلاس استاد برومند رفتمدیدم آقای رضوی سروستانی هم آنجاست و دستگاه سه گاه را – که تقریبا اواخرش بود – درس می گرفت. نورعلی خان که فقط با ما دو نفر می خواست کار کند گفت :«از امروز ماهور را به شیوه ی طاهر زاده کار می کنیم.» و درس را شروع کرد :
«باغبان ... باغبان ... باغبان ... باغبان حرامت باد زین چمن چو من رفتم»
هر کلمه را که می گفت من نیز تکرار کردم. گاهی می گفت «نشد» و دوباره تکرار می کرد. خلاصه اگر ده بار هم بود تکرا می کرد و تا مطابق میلش نمی گفتی سراغ کلمه ی بعد نمی رفت. بعد از حدود یک ساعت که درس را خوب یاد می داد یک بار هم برای ضبط کردن می خواند و می گفت :«بقیه اش را آنقدر باید بخوانی و اجرای خوب و درستش را تکرار کنی تا ملکه شود. در ضمن سعی کن کمتر در رادیو یا در جاهای دیگر به شیوه ی گذشه ات بخوانی. زیرا کار درست نمی شود. و شیوه را نمی توانی یاد بگیری.»
به همین خاطر در روزهای اول ، بیش از یک مصراع یا یک مجموعه ی تحریر ی را درس نمی داد. من هم برای اینکه درسها را بهتر یاد بگیرم آن قدر در منزل و اتومبیل و هرجا که بودم تکرار می کردم که حتی بچه هایم که کوچک بودند یاد گرفته بودند و با من می خواندند. بعد از ماهور و راک ها نوبت به دستگاه همایون رسید.
برنامه ی حافظیه
در همین ایام اصرار شده بود که بچه های مرکز در برنامه ی حافظیه ی شیراز شرکت کنند. آقای برومند و بچه ها مخالف بودند زیرا هنوز آنطور که باید،نوازندگی ها به پختگی قابل ملاحظه ای نرسیده بودند که بتوانند خوش بدرخشند. سرانجام نورعلی خان مجبور شد بچه ها را یک ماه مانده به برنامه هر روز بیاورند و تمرین کنند. قرار شد من و رضوی هر کدام آوازهایی را که کار کرده ایم – من ، ماهور و رضوی اصفهان را- قسمت به قسمت با اعضای گروه کار کنیم تا یکی کی یاد بگیرند و آواز را به درستی جواب دهند.
بچه های مرکز دو گروه شدند.یکی به سرپرستی محمد رضا لطفی و دیگری به سرپرستی جلال ذوالفنون مشغول تمرین شدند.. علیزاده ، فرهنگ فر ، مقدسی و یکی دو نفر دیگر در گروه لطفی بودند که من هم قرار شد با این گروه همکاری کنم. گنجه ای ، کیانی ، حدادیان و یکی دو تای دیگر با جلال ذوالفنون بودند که رضوی هم تمرینات خود را با آن گروه شروع کرد.آقای برومند نیز سر تمرین ها راهنمایی می کردند که چگونه می شود با ساز، جواب آواز را داد. بالاخره ایام کنسرتها فرا رسید و هر کدام از دو گروه در شبی خاص در حافظیه برنامه را اجرا کردیم.به نظر من اجراها خالی از اشکال و خامی نبود ولی چون اصیل ترین نمونه ی ساز و آواز ارائه می شدتا اندازه ای مورد توجه قرار گرفت.
در جلسه ای که پس از برنامه ها در تهران داشتیم نور علی خان گفت : «ما به این زودی نمی بایست خود را آفتابی می کردیم.حداقل سه سال وقت می خواست. ما سال دیگر در این برنامه یا برنامه های دیگر شرکت نخواهیم کرد،زیرا هنوز کاری که می خواهیم انجام دهیم جا نیافتده است.»
مبارزه با خودسری ها و ... اخراج از مرکز!
کلاسها و درسها ادامه پیدا کرد. گاهی یکی از اساتید موسیقی به مرکز می امد ، با اعضای مرکز دیدار می کرد، سازی نواخته می شد و درباره اش صحبت می شد. ناگفته نماند که طبق اساسنامه ی مرکز ، اعضای ان در استخدام رسمی بودند و هنرجویان ضمن اینکه درس فرا می گرفتند حقوق هم دریافت می کردند. صفوت رئیس مرکز ، در ان ایام با من صحبت کرد که همکاری ام را با رادیو و تلویزیون قطع کنم و برنامه ای نداشته باشم و مثل بقیه بیایم از مرکز حقوق بگیرم. در آن موقع من از رادیو حقوق مرتب ماهیانه دریافت نمی کردم ولی به شکل قرارداد و برای هر جلسه حق الزحمه ای می گرفتم که در آغاز کار در رادیو جلسه ای دویست تومان بود و در اواخر آن – حدود سال 1355- به جلسه ای هفتصد و پنجاه تومان رسیده بود. بین دو تا شش برنامه هم در ماه اجرا می کردم. به هر حال چیزی که به دستم می رسید کمک خرجی بیش نبود. من در اصل کارشناس رسمی وزارت کشاورزی بودم و آزادی ام را به هر چیز دیگری ترجیح می دادم. این بود که دیدم اگر به مرکز بیایم مثل بقیه بچه ها کاملا محدود می شوم. از این رو به پیشنهادهای صفوت اهمیتی ندادم ، ضمن اینکه وعده و وعیدهایی که بچه ها می دهد فقط حرف است. از طرفی رئیس مرکز شنیده بود گهگاهی با بچه ها دور هم هستیم گفته ام که همه ی این وعده ها دل خوش خنک کنک است و خیلی نباید خوش باور بود،چرا که سازمان رادیو و تلویزیون و مرکز وابسته بدان مرد عملِ مدینه ی فاضله ای که جنابشان تصویر می کنند و به بچه ها نوید می دهند نیستند. همچنان که همه ی بچه دیدند که پیش بینی های من درست بود.
نورعلی خان که هدفی جر تعلیم و پرورش بچه ها نداشت و دستش هم از کارها و تصمیم ها و روابط اداری کوتاه بود در این زمینه ها محلی از اعراب نداشت و در مقابل تصمیمات یک جابه ای که صفوت می گرفت جز ناراحتی درونی کاری از دستش برنمی آمد.
در یکی از روزها رئیس مرکز که علاقه به یکی از دودمان های متصوفه داشت جزو برنامه های بازدید اساتید از مرکز ، دیدار با یکی از دوستانش را – که گویا از دراوش بود – گذاشت. قرار بود ایشان پیرامون "عرفان و موسیقی" و "موسیقی عرفانی" سخن بگوید. جلسه با حضور نورعلی خان،صفوت و بقیه ی بچه های مرکز همراه با احترام شایسته ای نسبت به آن مهمان شتکیل شد که ایشان هم در سکوت مطلق حضار نزدیک به دو ساعت سخن گفتند.
بعد از پایان این نشست که شاید زمان پرسش و پاسخ فرا رسیده بود نورعلی خان که حوصله اش کاملا سر رفته بود با حالتی نزدیک به اعتراض گفت :«امروز راجع به همه چیز صحبت شد جز موسیقی که قرار بود در موردش صحبت شود! پس موسیقی جایش کجاست؟» صفوت با دستپاچگی-مثل همیشه مچ مچ کنان- گفت :«قرار شده که در جلسات بعدی راجع به موسیقی صحبت بفرمایند.»
من که سالهای زیادی از دوران کودکی و نوجوانی – و حتی جوانی – ام را در لسات دینی فراگیری مسایل شرع گذرانده بودم مهر همیگی را از دهان برداشته و گفتم :«ما برای فراگیری موسیقی و شناخت بیشتر عرفان موسیقی و استفاده از اساتید این هنر آمده ایم.برایمان مغتنم است که در این جلسات پیرامون موسیقی و مسائل اجتماعی و شالوده ی این کار صحبت شود نه چیز دیگر!» بچه نیز تقریبا همین نظر را داشتند.لطفی هم سخت معترض بود. بعضی که آزاده تر یودند به طریقی موافقتشان را با اعتراض آقای برومند و من و لطفی ابراز کردند ، ولی چند نفر که خیلی از صفوت چشم می زندند سرها را به زیر انداخته و هیچگونه واکنشی در جهت موافق یا مخالف نشان ندادند.
جلسه آن روز تمام شد.پس از چند روز که به مرکز رفتم داوود گنجه ای مرا به گوشه ای خواند و گفت :«آقای شجریان! با عرض شرمندگی و معذرت نمی دانم چرا صفوت این ماموریت را به من داده و گفته به تو بگویم که دیگر به مرکز نیایی.» بعد با خنئه و تمسخر گفت :«لابد چون من از همه پر رو تر بودم این ماموریت را به من داده!» گفتم : «چرا خودش نگفت.چرا از آن روز خودش را از بچه ها پنهان نگاه می دارد و هر وقت که به مرکز می رود فورا به اتاقش می رود و مثل سابق به میان بچه ها نمی آید؟» داود در حالی که لحنش مثل همیشه پر از شیطنت های خاص خودش بود گفت : «از بس اخمو و بد عنقی. مثل اینکه ازت می ترسد! از اولش هم تو را دوست نداشت.حالا تو یک چند وقتی نیا تا آبها از آسیاب بیافتد.چون خود برومند هم از این مساله ناراحت است.» گفتم :«به درک که دوست ندارد! مگر من به خاطر اون اینجا آمده ام؟ من فقط برای استفاده از برومند می آیم و به همین جهت هم از ابتدا نخواستم حقوقی از اینجا بگیرم و گول حرفهای این آدم را هم نخوردم. می روم در جای دیگر از نورعلی خان درس می گیرم. اینجا را هم که دوست دارم فقط به خاطر شما بچه هاست.ناراحت نباشید و فکر نکنین که من کوچکترین ناراحتی از این مساله دارم.ابداً.»
بعد از ساعتی استاد برومند برای تدریس وارد مرکز شد ، با بچه ها احوال پرسی کرد و به اتاقش رفت. نزد ایشان رفتم و گفتم : «آقا! صفوت به بچه ها گفته که من دیگر به مرکز نیایم. درست است؟» گفت :«آره. صفوت معتقد است که تو ذهن بچه ها را خراب می کنی و نمی گذاری که حرفهایش را باور کنند. برای همین است که پایش را در یک کفش کرده که یا تو به مرکز بیایی یا او. حالا تو چند وقتی به اینجا نیا.بیا خانه تا کارمان را ادامه دهیم و ببینیم چه پیش می آید.» گفتم :«من برای استفاده از شما هر جا بفرمایید می آیم.»
ادامه آموزش در خانه استاد
از آن روز دیگر به مرکز نرفتم و هفته ای یک یک جلسه،روزهای چهارشنبه به منزل نورعلی خان می رفتم و درس می گرفتم.از همیان موقع بود که صمیمیت من با نورعلی خان بیشتر شد و اغلب در جلسات خصوصی که با دوستانش داشت،من هم بودم. ضمنا تکالیف درسی مرا هم بیشتر کرده بود. دو ماه بیشتر از بیرون آمدنم از مرکز نمی گذشت که لطفی و فرهنگ فر و کیانی هم با صفوت مسئله پیدا کردند. آنها هم دیگر به مرکز نرفتند و فعالیتشان را در ساختمان مرکزی تلویزیون با خانم فوزیه مجد برای تحقیق در موسیقی فولکلوریک و روستایی ادامه دادند. چند ماه بعد یکی دو تا از بچه های دیگر هم از مرکز بیرون آمدند.خلاصه اینکه در طول دو سال اغلب بچه ها از مرکز استعفا کردند،ازجمله حسین علیزاده ، داریوش طلایی و چند نفر دیگر.
من و لطفی همچنان به منزل برومند می رفتیم و هر کدام جداگانه درس می گرفتیم لطفی برای اینکه با شیوه ی جواب آواز بیشتر آشنا شود اغلب روزهایی هم که من درس می گرفتم حاضر می شد و در گوشه ای با سه تار – به طور زمزمه – درس ها را دنبال می کرد. نورعلی خان وقتی می دید بچه ها یکی کی از مرکز استعفا می دهند و ضمنا خودش هم ناراحتی هایی از صفوت داشت دیگر علاقه ای به مرکز نشان نداد و کم کم رابطه اش را با مرکز قطعه کرد و سرانجام استعفا داد و نرفت.
استاد به رادیو هم نرفت
چندی بعد قطبی اصرار داشت که آقای برومند به رادیو برود و موسیقی رادیو و تلویزیون را زیر نظر بگیرد. وقتی استاد ماجرا را به من گفت ، گفتم : «آقا! مبادا این کار را بکنید.هیچ وقت تن به چنین اشتباه بزرگی ندهید.» گفت:«چرا؟» عرض کردم : «فکر می کنید اگر شما الان به رادیو بروید میدان ارگ را برای شما چراغانی و سر راه تان را قالی فرش می کنند و هنرمندان هم همگی به پیشوار می آیند،اظهار شادمانی می کنند و از فردا هر طرحی که بدهید بی چون و چرا به اجرا می گذارند؟» گفت : «نه.من این توقع را ندارم ولی بالاخره باید کار را از یک جایی شروع کرد تا درست بشود.»
در اینجا بود که با تفصیل بیشتری استاد را در جریان گذاشتم و گفتم :«آقا! در مرکز که همهی بچه ها جانشان را برای شما می دادند و رئیس آنجا هم یک وقت شاگرد شما بوده اینطور شد. شما در رادیو چکار می توانید بکنید؟ در آنجا غیر از من و لطفی و ابتهاج دوست دیگری ندارید . بقیه یا خوشحال نیستند و بی اعتنایی می کنند یا دشمنی را با شما آغاز خواهند کرد و نخواهند گذاشت شما کار کنید. همچنان که وقتی هوشنگ ابتهاج به رادیو آمد با کارشکنی و توطئه و بدگویی و تهمت ، بلایی به روزگارش آورده بودند که یک روز وقتی مرا در راهروی رادیو دید بدون جواب سلام و در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود با یک دنیا ناراحتی و عقده در گلو به من گفت :«آقای شجریان! من برای خدمت به موسیقی اصیل و شما هنرمندانی که وارث آن هستید آمده ام. چرا همه – حتی هنرمندان طراز اوا و اساتید- با من جبهه چیری می کنند و هیچ کس حاضر به همکاری نست؟ اصلا چرا چنین مسئولیتی را قبول کردم؟ اصلا چرا به رادیو آمده ام؟ به من چه که بیایم و خودم را سپر بلای هنرمندانی کنم که خوب هایشان با من به این شکل رفتار کنند و با لحنی که از آنها توقع نمی رود با آدم صحبت کنند. و در حالی که سعی داشت اشکهایش را از من پنهان بدارد فرا صورتش را برگرداند و رفت. با شما هم همین رفتار را خواهند کرد بلکه بدتر. من صلاح نمی دانم که آرامشتان را برای کاری که بی نتیجه است از دست بدهید.»
خلاصه، از این دست مطالب و آنچه که خود تجربه کرده بودم به نورعلی خان گفتم. استاد در حالی هم که کمی هم عصبانی و نارحت شده بود گفت :«اگر اینطور است غلط می کنم که پایم را در رادیو بگذارم. از همین جا هم می توانم کارم را بکنم.» و حاضر نشد به رادیو برود.
برادرم جواد در محضر استاد
هفته ی بعد به آقای برومند تلفن کردم و اجازه گرفتم تا برادرم جواد را که برای تحصیل عازم آمریکا بود و دوست داشت پیش از رفتنش آقای برومند را ببیند نزد ایشان ببرم.رفتیم و نور علی خان پرسید :«برادرت هم می خواند؟» گفتم:«گاهی اوقات» گفت :«صدایش چطور است؟» گفتم :«باید بشنوید» استاد رو به جواد کرد و گفت :«بخوان ببینم.» جواد هم گفت :«پس لطفا با سه تار راهنمایی بفرمایید.» نورعلی خان به من گفت:«سه تار را بده.» سه تار را به دستش دادم. سه گاه کوک کرد و درآمدی شروع کرد.جواد هم به خواندن آغاز کرد. دیدم لبخندی به گوشه ی لب نورعلی خان آمد. خط اول را که جواد خواند استاد به من گفت :«تو بخوان ببینم.» یک خط هم من خواندم. دوباره به جواد گفت :«بخوان.» او هم خواند. استاد زیر لب گفت :«عجیبه!» بعد به من گفت : «تو بخوان.» و من هم خواندم. رو به جواد کرد و گفت : «مویه را بخوان.» جواد خواند. در اینجا استاد به من گفت :«تو بخوان ببینم.» خواندم. خنده اش بالاتر شد و گفت «عجیب است. مگر می شود دو تا صدا اینقدر به هم شبیه باشند؟»
این را اضافه کنم که گوش نورعلی خان در شناخت صدا به شکل معجزه آسایی قوی بود و اگر فی المثل ده تا سه تار را که قبلا صدای شان را شنیده بود یکی یکی برایش می زدند فورا می گفت که هر کدام اسمش چیست یا ساخت چه کسی ست.این تشخیص را تا به حال در کسی جز ایشان نداده ام.
به جواد گفت :«حالا مخالفش را بخوان.» مخالف یکی از مقامهای بزرگ سه گاه است که در قسمت اوج آواز سه گاه اجرا می شود. جواد خواند و استاد به من گفت : «حالا تو بخوان.» تا من شروع به خواندن کردم لبخندی به لبش آمد ، سرش را بالا آورد ، ابروهایش را بالاکشید و گفت :«ها ... فرق این جاست!» وقتی آواز تمام شد به جواد گفت :«اگر کار کنی خوب می شوی.اوج بیشتر بخوان تا صدایت روان شود.حیف که داری به آمریکا می روی والا فکری برایت می کردم.به هر حال، سفرت به خیر.»
طرح ناکام موسیقی برای کودکان
جلسات درس همچنان ادامه داشت.روزی به نورعلی خان پیشنهاد کردم:«آقا! آدم بزرگ ها را رها کنید و بیایید طرحی پیاده کنیم و تعلیمات موسیقی خوب ایرانی را از مدارس کودکان شروع کنیم.معلمان موسیقی برای مدارس فراوان اند.کافیست ان نوع موسیقی که باید به کودکان داده شود به معلمان یاد دهند تا نت کنند و در مدرسه ها آموزش دهند.این همه رنگ های خوب ردیف و رنگ هایی که قدما ساخته اند و مقدار زیادی هم آهنگهای شاد قدیمی داریم که می شود شعرش را عوض کرد و مطابق میل کودکان درآورد. مقداری هم موسیقی برای کودکان زیر نظر شما ساخته شود تا مورد استفاده قرار گیرد. یقین می دانم این قطعات با دقت و سلیقه ای که شما دارید انتخاب شوند مورد توجه کودکان قرار خواهد گرفت.» به هر حال آنچه از پیش در این زمینه درباره اش اندیشه کرده بودم پیشنهاد دادم.استاد پس از کمی فکر گفت :«باید درباره اش بیشتر فکر کنم.همین طوری نمی شود.» گفتم :«همه هستند. کمک می کنند.منتها باید شالوده ی کار را درست ریخت.» استاد گفت:«من با کسی که کار در دست اوست صحبت می کنم تا ببینم مرد این کار هست یا نه.چون این طرح بودجه ی زیادی می خواهد و بالاخره معلمین باید حقوق بگیرند.ممکن است از نظر تامین بودجه به اشکال برخورد کند.» آن روز و یک جلسه ی دیگر هم باز پیرامون این موضوع صحبت شد و ... سرانجام در بایکانی خاطره ها دفن گردید.
آخرین رنج استاد... و واپسین دیدار
سه یا چهار هفته ی بعد طبق معمول روزهای چهارشنبه که ساعت پنج به خانه ی استاد می رفتم وقتی وارد اتاق کوجک درس شدم نورعلی خان گفت:«امروز درس نداریم.خانم افشار مرا برای شنیدن کنسرت به کاخ گلستان دعوت کرده. گویا ارکستر سمفونیک می خواهد قطعه ای را که روی شعر حافظ گذاشته اند کنسرت بدهد. حسین سرشار هم می خواند.چایی ات بخور تا برویم ببینیم چه گلی به سر حافظ زده اند.»
غروب 29 دی 1355 که هوا خیلی سرد و برف سنگینی تمام تهران را در خود گرفته بود به سوی کاخ حرکت کردیم. موقعی که از پله های کاخ بالا می رفتیم و من زیر بغل نورعلی خان را گرفته بودم در پاگرد پله ها لحظه ای ایساد، نفس عمیقی کشید و گفت :«پیری رسید و نوبت طبع جوانی گذشت.» بعد با خوشحالی و اظهار رضایتی که در چهره اش بود گفت:«نه! ولی چند وقت است حالم خیلی خوب است.» بقیه ی پله ها را بالا رفتیم و در سالن انتظار که نزدیک صد نفر انجا بودند نشستیم. بعضی ها عکس می گرفتند اما نه از ما، از این طرف و آنطرف. بعدا یکی دو عکس هم از من و نورعلی خان گرفتند.استاد که کمی ناراحت شده بود گفت:«چقدر عکس می گیرند این ها!»
نیم ساعت بعد برنامه شروع شد. ابتدا گروه کر خانم گلنوش خالقی کنسرت دادند.کار خیلی خوبی بود.نورعلی خان عم نسبتا خوشش آمده بود، چون یکبار به من گفته بود:«مثل اینکه دختر خالقی خیلی زحمت کشیده.»
بعد ارکستر سمفونیک به صحنه آمد و رهبر همیشگی اش (که الحمدلله از بس خوش حافظه ام امش را هیچ وقت به یاد نمی آورم!) برنامه را آغاز کردند.حسین سرشار هم مثل همیشه صدایش گوش نواز و پر غرور بود اما... یکی چیز در این میان لنگ بود و آن اینکه موسیقی برای شعر حافظ نبود و نمی بایست این کار را با شعر حافظ می کردند،زیرا زبان اپرا زبان دیگریست و موسیقی حافظ و سعدی هم موسیقی دیگر.
سکوت فراخور حال کنسرت بر سالن حکم فرما بود. نورعلی خان با دقتی که به نظر می آمد از همه ی دنیا و خودش بی خبر است گوش می داد،چون می بایست به این کار نظر بدهد. الحق والانصاف در قضاوت قاضی بسیار خوبی بود و به اصطلاح ما بی رودربایستی و رک نظر می داد و از نظر سلیقه و شناخت گوهر زیبای موسیقی سرآمد زمانش بود. بعدها که حرفها و نظراتش را دربارهی موسیقی به یاد می آورم می دیدم سلیقه و نظرش دقیقا مفید و درست بودند.
به هر حال او را زیر نظر داشتم و حالاتش را کنجکاوانه دنبال می کردم.گاهی سخت برافروخته می شد و زمانی هم رنگ می باخت.معلوم بود متلاطم است و در وجودش انقلابی است. چیزی نمی گفت و با دقت گوش می کرد. بعد از آن چند قطعه ی دیگر هم اجرا شد که شنیدنی بودند. برنامه که تمام شد هنگام خروج از سالن ، خانم افشار که در سراسری سالن سر راه برومند ایستاده بود پیش آمد و گفت:«استاد! خیلی ممنون که تشریف آوردید.دلم می خواهد نظرتان را در مورد این برنامه بشنوم.» برومند که همیشه صاف و مرتب می ایستاد و هنگام صحبت سرش را نیز بالا می گرفت و شمرده و متین صحبت می کرد درحالی که از فرط ناراحتی کمی صدایش می لرزید گفت:«در این باره خیلی حارفها با شما دارم.باشد برای بعد.فعلا وقتش نیست.شب بخیر.خداحافظ.»
از پله ها پایین آمدیم.استاد را سوار اتومبیلم کردم و به سوی منزل ایشان به راه افتادیم. لحظاتی با سکوت می گذشت. معلوم بود که نور علی خان هنوز سخت در فکر این برنامه و حرفی ست که بعدا باید به تهیه کننده ی آن بگوید. از این رو ساکت بود و من نیز چیزی نمی گفتم. بعد از بیست دقیقه که نزدیک منزل رسیده بودیم سکوت را شکست و گفت:«این ها حالا کارشان به جایی رسیده که شعر حافظ را مسخره می کنند» و ساکت شد.
به منزل که رسیدیم نورعلی خان ساکت شد و با کلید، در بزرگ چوب یباغی را که ساختمان مسکونی در انتهای آن بود گشود و من استاد را در حالیکه زیر بغلش را گرفته بودم که مبادا زمین یخ زده و پر از برف مزاحمتی برایش ایجاد کند تا دم در ساختمان همراهی کردم. ساعت حدود ده و نیم شب بود.استاد موقع خداحافظی گفت : آقای شجریان!پیر شی الهی.خیلی ممنون.شب بخیر.» من هم شب بخیر گفتم و خداحافظی کردم.
دی 1355 ... ماه ماتم و عزا
صبح روز بعد ساعت نه بود که ابتهاج تلفن کرد و با تاسف گفت:«آقای شجریان! خبر بدی برایت دارم.» گفتم:«چه شده؟» گفت:«دیشب رضا ورزنده فوت کرد.» برایم باور کردنی نبود. چون روز پیش در رادیو به ابتهاج گفته بودم :«آقا چند سال است که برنامه ای با ورزنده نداشته ام. لطفا اولین برنامه ام را با ایشان بگذارید.» ابتهاج هم استقبال کرد و گفت:«بله. راستی در گل های تازه اصلا با ورزنده برنامه نداشته ای. یکشنبه عصر که قرار ضبط داریم ورزنده را دعوت خواهم کرد.» از ابتهاج پرسیدم:«به چه علتی فوت شده؟» گفت :«در یک مهمانی سکته کرده.» بعد اضافه کرد:«همه را باید خبر کنیم و فردا جنازه اش را تشییع کنیم و به خاک بسپاریم.با هم در تماس باشیم.من به سراغ خانواده اش می روم تا ببینم کجا می خواهند ذفنش کنند.»
آن روز خیلی پکر بودم.تمام خاطراتی که با ورزنده داشتم همه جلو چشمانم رژه می رفت. ورزنده پنجاو چهار سال بیشتر نداشت. در نوازندگی سنتور هم خیلی توانا و سریع الانتقال بود و در همکاری و همنوازی و بداهه نوازی مطلب را زود می گرفت و هماهنگ می شد. من شیوه ی نوازندگی اش را خیلی دوست داشتم. از همه مهمتر اینکه انسان خوب و بی آزاری بود.آن روز دلم می خواست گریه کنم. ساعت هشت شب به اتاقم رفتم، سنتور را پیش کشیدم و به یاد او مقداری زدم و گریستم.بعدا تا نیمه های شب با یاد او و تاملات روحی ام بیتوته کردم و خوابیدم.
فردای آن روز دوباره تلفن زنگ زد.باورتان نمی شود که ابتهاج با چه نگرانی و عجله ای گفت:«آقای شجریان! برایت خبر بد دیگری دارم.برومند مرد!» مات و مبهوت مانده بودم. زبانم بند آمده بود. گیج شده بودم. به تته پته افتاده بودم. گفتم :«آقا! شوخی نکنید.» گفت:«شوخی ام چیست آقا ! نور علی خان مرد! تمام شد!» گفتم:«آخر چه شده ؟ من پریشب تا ساعت ده ونیم باهاش بودم. حالش خیلی خوب بود. از همیشه هم بهتر بود!» گفت :«دیشب ساعت هفت و نیم در منزل به خانمش می گوید : تشنمه ام. یک لیوان آب بده. خانمش می رود از آشپزخانه آب بیاورد و برمی گردد می بیند نورعلی خان سرش پایین افتاده و دارد خِر خِر می کند. بلندش می کند و می بیند حالش خیلی بد است. سراسیمه دیگران را خبر می کند. به دکتر و اورژانس هم تلفن می زند. وقتی دکتر می آید می بیند نورعلی خان تمام کرده!» گفتم:«عجب بد بختی ست! عجب فاجعه ای ! دیروز خبر مرگ ورزنده، امروز هم برومند! دی ماه امسال چه دشگون و لعنتی بود. این پنجمین ضایعه ی این ماه است! پنج هنرمند و موسیقی دان در یک ماه مردند و رفتند! چه باید کرد؟» گفت :«فردا تشییع جنازه از منزل برومند خواهد بود.»
روز بعد که جمعه بود برومند در گورستان ظهیدالدوله ، جایی که بیشترین استادان و هنرمندان صاحب نام گذشته در آن آرمیده بودند،به آرامش ابدی سپرده شد.من هم از شدت تاثر، هنگام خاک سپاری ، عنانم از دست رفت و یکی دو بیت بدرقه ی راه او که بهترین مربی و معلمم بود کردم:
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
او مرد بزرگ موسیقی ما و استاد شایسته ای بود که حقی بزرگ بر گردن همه ی شاگردانش دارد. اگر برومند زنده بود،به یقین، وضع موسیقی ما از این بهتر بود. روانش شاد و یادش همیشه زنده باد.
همشهری،5 و 6 بهمن 1373 (به نقل از کتاب لطیفه ی نهانی - صص : ۱۸۹-۱۹۹)
میرزا عبد الله (۱۲۹۷-۱۲۲۲)
وی قبل از هر چیز به عنوان تدوین گر ردیف و انتقال دهندهء آن به نسل بعر و احیا کنندهء سه تار مطرح است. نوازندگی وی تحت تاثیر شیوهء پدرش علی اکبر فراهانی و آقا غلام حسین ، عمو زاده و ناپدریش بود که هر کدام از نوازندگان بی بدیل عصر قاجار محسوب میشوند.
» میرزا حسین قلی (۱۲۳۰-۱۲۹۴)
ساز آقا حسین قلی یکی از قلل رفیع تار نوازی است. انچه از تکنوازی های باقیمانده از او به گوش می رسد دارای شاخص زیر است :
-
سرعت و چابکی در مضراب و پنجهریزهای خوش طنین و پر
-
استفاده از کنده کاری و تزیینات فراوان با دست چپ هنگام مضراب زدن
-
جملات پیچیده و پشت سر هم
-
اجرای تریل و اشاره های دو سیمه
-
شفافیت منحسر به فرد
-
دور و نزدیک کردن مضراب به خرک هنگام ریز زدن
-
خلاقیت در ارائهء تکنیکهای بدیع در نوازندگی ، مانند استفاده از انگشت های دست راست به جای مضراب.
-
اجرای جمله های کوتاه بدون مضراب و با استفادهء بیشتر از پنجه کاری
-
برداشت آزادتر و خلاق از ردیف و ترکیب عناصر آن به شکلی تازه
-
استفادهء بیشتر از سکوت.
» غلام حسین درویش (۱۲۵۱-۱۳۰۵)
مهم ترین ابتکار درویش خان اضافه کردن سیم واخوان (سیم پنج فعلی یا سیم هنگام) به تار و گسترش قطعه در فرمهای پیش درآمد ، چهارمضراب ، تصنیف و رنگ و توجه جدی به امر آموزش است.
شیوهء نوازندگی او پرصلابت و در عین حال بسیار لطیف و با احساس بود. درویش آخرین نوازنده ای بود که تمام موارد نوازندگی در دوران اول تار نوازی را دارا بود.
» علی نقی / کلنل وزیری (۱۲۶۶-۱۳۵۸)
شاید وزیری به علت آشنایی کامل و تسلط کامل به شیوهء قدما نزدیک ترین شیوهء نوازندگی را -به لحاظ صدا دهی وشیوهء مضراب زدن- به میرزا حسین قلی داشته باشد.
از انجا که وی در بسیاری از قطعاتی که ساخته به دنبال بیان جدیدی در موسیقی ایرانی بوده است ، تغییراتی کلی در نوازندگی ساز ار بوجود آمد.
مهم ترین این تغییرات :
-
استفاده از پاساژهای طولانی
-
به کار گیری دوبل نت و آکوردهای سه تایی ، گلیساندو و استفاده از مالش های عرضی (vib)
-
توجه بیشتر به نوانس و عمده کردن آن (متفاوت با شیوهء قدما)
-
استفاده از ریزهای بدون تک
-
قوی و ضعیف کردن ریز
-
عدم اتکا به ردیف ، بداهه پردازی بیشتر همراه با غلبهء اهنگسازی بر ردیف نوازی.
-
استفاده از همهء سیم ها و انگشت گذاری های متنوع و بدیع
-
ساخت اتودها و قطعه های مختص تـــار
-
ابتکار در مضراب بندی های متنوع
-
تلاش در جهت تصویری کردن موسیقی
-
شروع ساخت ردیف مبتنی بر تکنیک های عالی با ویژگی های تار برای افزایش قدرت نوازندگی
-
افزایش پرده ها و طول دسته ی ساز
-
ابتکار ساخت تار با وسعت صوتی متفاوت (تار سوپرانو و بم تار)
قابل ذکر است که او اولین تلاش را در جهت ثبت ردیف موسیقی ایرانی به عمل آورده است.
» موسی معروفی (1268-1344)
در شیوه و سبک تا حدود زیادی پیرو قدما است و از ویژگی ی انان در نوازندگی برخوردار است.
از مهمترین آثار وی :
-
تدوین و گرد آوری و ثبت ردیف
-
ساخت قطعه در فرمهای کلاسیک ایرانی و جدی گرفتن امر آموزش
-
حضور در عرصه های اجرای صحنه ای و ضبط موسیقی
تلاشهای ایشان در بالابردن موقعیت اجتماعی موسیقی ایرانی و کمک در تدوین متد آموزش تا شایان توجه است.
» یحیی زرین پنجه (۱۲۷۶-۱۳۱۱)
ویژگی های مهم این هنرمند :
-
قدرت و سرعت چشم گیری در اجرای مضراب و انگشت گذاری
-
پرکاری و ممارست و تمرین فراوان
-
ترکیب خلاق جملات در اجرای ردیف و جوشش ضربی های تند از درون گوشه ها
-
ریزهای منحصر به فرد
-
اجرای نغمه ها به صورت یک سیمه روی سیم های سفید (در تار هر بر خلاف سه تار به هر دوی سیم های سفید ضربه می زنند. یعنی از بالا به پایین و به هر دو / نواختن نغمه ها و اجرای انها با یک سیم کاری بس دشوار است.)
-
قدرت اجرا در سیم بم با سونوریتهء قابل توجه
-
خوش سلیقگی و ملاحت در اجرای قطعه های ضربی
-
ویبره های (vib) ، همزمان با مضرابهای راست و چپ در ریز با دامنه ء تغییر نسبت به دیگر نوازندگان.
» علی اکبر شهنازی (1276-1363)
اگر علی اکبر شهنازی را عصاره و چکیدهء نسل اول معرفی کنیم سخنی به گزاف نگفته ایم. چراکه ضمن استعداد سرشار و تلاش و پشتکار بینظیر ، فرزند آقا حسین قلی بوده و محضر درس پدر و عمویش میرزا عبدالله را درک نموده است. به طوری که در چهارده سالگی نوازنده ای چیره دست بوده و از صدای ساز ایشان به همراه آواز جناب دماوندی در دورهء اول ضبط ، صفحاتی موجود است. (در این صفحات صدای استاد دماوندی در پایان اینگونه نقل می کند : علی اکبر شهنازی تار می نوازد ... ماشاءالله)
شاید شیوهء نوازندگی وی را بتوان به دو دوره تقسیم کرد :
در دورهء اول بیشتر تحت تاثیر فضای ساز پدر و عمویش بود. از این دوره صفحه ای به نام «با یاد پدر» میرزا حسین قلی (شور) موجود است.
ر دورهء دوم در ساز وی به دلیل تحت تاثیر در محیط اجتماعی ، تفکر غالب زمانه و گسترش تجربیات شخصی در تکنوازی تغییراتی بوجود آمد و باعث پیدایش شیوه ای شخصی ، با شکوه و منحصر به فرد شد. مختصات عمدهء ساز وی در دورهء دوم بدین شرح است :
-
استفاده از مضراب بلندتر نسبت به گذشتگان
-
بکار گیری انواع ریز از نظر نرمش ، درشتی ، شدت ، عمق و تعداد در واحدزمانایجاد نوانس های متنوع با تغییر فشار دست راست روی خرک
-
استفاده از چپ های مکرر با شدت ها ، دامنهء چرخش و نوانس های متفاوت
-
استفاده از ضربه زدن با چوبهء کاسه با مضراب در قطعه های ضربی برای دست یابی به رنگ آمیزی جدید
-
ابتکار بدیع در انگشت گذاری ضمن تسلّط و اتکا به شیوهء قدما از جمله کندن سیم بــم با شست . استفادهء بیشتر از همزمان گرفتن سیم های اول و دوم و سیم بــــــــم
-
گلیساندو و اجرای نت های نا مشخص در انتهای بعضی جمله ها با حرکت دست چپ به سمت ناقاره (بدون فشار دادن سیم روی دسته ســـــــــاز)
-
گلیساندو های رفت و برگشتی
-
استفاده از نت های هم صدا و هم نام در سیم های مختلف
-
اجرای دوبل نت
-
به کار گیری بیشتر و متنوع تر خفه کردن (گاهی گرفتن یکباره و همزمان همه سیمها).
-
اجرای دو سیمه
-
اجرای پاساژهای سریع در سکوت های بین جمله ای
یکی دیگر از وجوه بارز این هنرمند ، توجه و صرف سالیان طولانی عمر به آموزش و انتقال فرهنگ فاخر موسیقی ملی و نوازندگی تار ، اجرای ردیف میرزا حسین قلی و تدوین ردیف عالی تـــار با ضربی های متنوع و گسترش تکنیک های نوازندگی تــــار است.
بررسی خصوصیات سایر تار نوازان در قسمت بعدی ...
نمودار ارتباط اموزشی تار نوازان در دورهء قدیم و جدید
برای دریافت تصویر واضح «اینجا» کلیک کنید
پی نوشت: این مطلب در وبلاگ سابق کرشمه منتشر شده بود که بدلیل هک شدن وبلاگ در دسترس نبود.
پیشگفتار ...
بحثی که می خوانید مربوط به استادانیست که دهها سال در ره موسیقی تلاش کرده اند و هر کدام به نوعی گنجینهای از ردیف ها ، گوشه ها و رموز موسیقی را در ذهن خویش با تلاش خویش ثبت کرده اند. هر کدام به نوعی محبوب دل مردم پارسی زبان ایران و حتی جهان شده اند و توانسته اند افتخاراتی را برای خویش به ارمغان بیاورند.
اما به راستی پس از این اساتیدی چون شجریان ، ایرج ، گلپا و ... چه کسانی وارث این موسیقی خواهند شد؟ به نوعی سکاندار موسیقی چه کسی خواهد شد؟ آیا پس از این استادان باز هم مردم همانقدر که به شجریان و ایرج و گلپا عشق می ورزند به آنها علاقه خواهند داشت؟
براستی چرا پس از شجریان نباید هنرمندی باشد که حرفی برای گفتن داشته باشد و در میدان موسیقدانان جهانی بتواند خودنمایی کند؟
البته بحث همایون شجریان کمی با این مباحث متفاوت است ؛ همهء ما می دانیم که همایون شجریان از هر نظر نسبت به هنرمندان دیگری که در این زمینه تلاش کرده اند از امتیازات برتری برخوردار بوده است.
تقصیر استادان نیست ...
برخی می پندارند که این وظیفهء استادان است که شاگرد و هنرجو را پرورش دهد و به قولی در میان هنرمندان دیگر خود نمایی کند. ولی آیا این استادان می توانند شرایط را - آنگونه که خود داشته اند - برای شاگردان خود فراهم آورند؟
اگر به نگاهی گذرا به زندگی استاد محمد رضا شجریان بیاندازیم می توانیم در چند مورد را که در هنرش تاثیر گذار بوده اند را دریابیم.
- نخست شوق و علاقهء فراوان و عطش یادگیری.
- دوران انقلاب و پس از آن.
ولی آیا استاد شجریان (یا هر استاد موسیقی دیگر) می تواند برای حتی یکی از شاگردان خود شرایطی چون شرایط انقلاب را پدید آورد ؟؟!
شوق و علاقهء فراوان و عطش یادگیری ...
شوق هنرمندان دیروز برای یادگیری امروز شجریان و ایرج و گلپا را پدید آورده است.
اگر امروزه شخصی بخواهد موسیقی اصیل کشور خود را (در هر زمینهای چون اواز ، ساز و ...) فرا بگیرد و واقعا شوق و علاقه به یادگیری این گوهر گرانبهاء داشته باشد ، آیا موفق به انجام کار می شود؟ آیا شرایط هم با او سازگار است؟ شرایطی چون ... مشغلهء کاری ... برنامههای ناخواستهء زندگی و ...
دوران پس از انقلاب ...
می توان سخت ترین دوره را برای موسیقی اصیل ایرانیان ، دوران پس از انقلاب اسلامی دانست. در کنار همین حرف می توان بهترین دوره را نیز برای ترویج موسیقی سنتی میان عامه مردم همین دوران ا
نقلاب و پس از آن دانست.
متأسفانه در دوران پس از انقلاب فضا برای ترویج موسیقی بسته شده بود. اگر شخصی در خیابان دیده می شد که ساز به دست دارد کار او را خلاف دین و ... می دانستند.
همچنین در دوران انقلاب اسلامی ایران ، عدهای از مردم با فرار از کشور خود و به قول معروف رفتن به آنطرف آب ، خوانندگان لوس انجلسی را تشکیل دادند و ...
در همین دوران بود که استاد شجریان با سختی و مشقت زیاد سعی در بازگرداندن چهرهء واقعی موسیقی اصیل میان افراد بود. در همین دوران بود که هنرمندان چون کیهان کلهر با سختی بسیار زیاد زندگی می کردند. البته تلاش دیگر استادان چون گلپا و ایرج نیز بی تنیجه و تاثیر گذار نبوده است. که یکی از دلایل این مسائل شناساندن چهرهء موسیقی سنتی به عنوان مطربی و ... بود.
تمرین و تمرین و تمرین ...
یکی از عواملی که موجب پیشرفت هنر استاد شجریان شد تمرین های شبانه روزی او در
اواز و موسیقی بود. استاد شجریان در یکی از گفتههایش می گوید : «آنقدر در ماشین و منزل تمرین می کردم که فرزندانم هم از من یاد گرفته بوند.» شدت تمرینهایش استاد شجریان به حی بود که موجب اعتراض همسرش شده بود.
شب و روز کار بر روی دستگاهها ، سازها ، گوشه و ...
آیا اگر فردی بخواهد شب و روز برای موسیقی و پیشرفت موسیقیاش تلاش کند ، شرایط با او سازگار است؟ آیا چنین فردی می تواند در مقابل مشکلاتی که پیش روست باز هم بیاستد و باز هم راه خود را پیشه کند؟
اصلا چرا شجریان ؟ چرا گلپا؟ چرا ایرج؟ ... براستی پس از موسیقی دانانی چون لطفی ، شهناز ، علیزاده و ... چه کسانی خواهند آمد؟
-----------------------
چند نکته ...
- دوستی می گوید : مقلدان شجریان بی شمارند! از شاگردان درجه اولش گرفته تا آنهایی که هرگز در مکتب او تعلیم نیافته اند. اما هیچکس شجریان نمی شود. همانطور که هیچ کس گلپا یا ایرج نخواهد شد !!
- قبل از ظهور استاد شجریان ، آیا هنردوستان دیگر می توانستند تصور فردی را (با وجود اسایتدی چون ادیب و بنان) چون شجریان بکنند؟ پس باید این تفاصیل باید به آینده امیدوار بود. شاید شرایط موسیقی عوض شود. شاید هم اتفاقی دیگر بیافد.
- باید صبر کنیم و ببینیم که «همایون شجریان» فرزند چهرهء شاخص آواز ایران می تواند شبیه پدر باشد یا نه ؟!
موسيقي ملي ايران در آخرين روزهاي سال گذشته (24 اسفند84) علي تجويدي را از دست داد.
محمدرضا شجريان در پيام تسليتي كه به همين مناسبت نوشت، از او به عنوان آهنگسازي ياد كرد كه
«ذوق آهنگسازياش، اصالت را با نياز و زبان مردم درآميخت، چنان كه نغمههايش بر سر زبانها افتاد و در پي سالها كه از آفرينش آنها ميگذرد، هنوز نيز در خلوت و تنهايي مردم زمزمه ميشود»و افسوس خورد كه: «دريغا هنرمندي اينگونه عاشق، سالياني را منزوي شد.
جز دريغ و حسرت و اندوه در از دست رفتن او چه ميتوانم گفت؟» و من در خاطراتم برميگردم به چهار سال پيش، پنجشنبه 19 دي ماه 1381، بخش آيسييو بيمارستان لقمان، به آن روزي كه...
پنجشنبه 19 ديماه 1381، بخش آيسييو، بيمارستان لقمان
با هماهنگي بيمارستان، وارد بخش آيسييو ميشوم. علي تجويدي روي تخت آيسييو دراز كشيده و به سختي نفس ميكشد.
«مرا عاشقي شيدا»، «شيرينبر»، «آزادهام»، «نه همزباني»، «ديدي كه رسوا شد دلم»، «صبرم عطا كن»، «پشيمانم» و صدها ترانه خاطرهانگيز ديگر، مدام در ذهنم چرخ ميخورد. به چشمهاي خسته و دستهاي بينصيبش خيره ميشوم و بياختيار به ياد آن شعر محمدباقر كلاهي اهري ميافتم:
«من از لبه زندگي رد شدم/ چون قديسي از لبه تنهايي خويش
چون زنديقي از لبه ازدحام خويش/ چون مومني در سكوت
و چون كسي كه صداي جهان را شنيده است/ چون شيري گرسنه گذشتم از لبه مردار جهان
گرسنه گذشتم چون فرشتهاي/ كه در لقمه حراميان طمع ندوخته است...»
در آن پنجشنبه دلگير، وقتي از آن دالان تنگ و تاريك بيرون ميآيم، حرفهاي پرستاران و پرسنل بخش آيسييو مدام در ذهنم تكرار ميشود: «خانواده استاد ميگويند چند ماه پيش، ايشان مشكلي داشتهاند و به يكي از بيمارستانها مراجعه كردهاند منتها به دليل مشكلات مالي...»
سعي ميكنم باور نكنم، اما نميتوانم چند ماه پيش از همين تاريخ را به خاطر نياورم كه براي جراحي يكي از فوتباليستهاي مشهور كشورمان، بيمارستانها و پزشكان و مسئولان ورزشي و غيرورزشي، همگي بسيج شدند و حالا اينجا...دلخور و دلسرد، بيمارستان لقمان را ترك ميكنم و در راه، حرفهاي استاد را به خاطر ميآورم:
«توصيه من به جواناني كه ميخواهند به هر طريقي موسيقي را دنبال كنند اين است كه هرگز منتظر تشويق نباشند و عاشقانه به عرقريزان روح بپردازند؛ درست همانطور كه هنرمندان بزرگ دنيا هرگز به خاطر تشويق مردم كار نكردند، مثل باخ، هايدن، موتزارت و بتهوون و كساني كه قرنها از ظهورشان ميگذرد و بهترين آثار موسيقي را كه تاج افتخاري بر تارك بشريت است، ساختند، اما در كمال فقر زندگي كردند. جواناني كه به دنبال هنر موسيقي هستند، بايد اين مصيبتها را در نظر بگيرند و عاشقانه كار موسيقي را دنبال كنند.»
تهران، خيابان ري، سال 1298 شمسي
علي تجويدي متولد ميشود. هنر، گرانبهاترين ميراث پدري اوست. پدرش، هادي تجويدي، اولين استاد مينياتور ايران و از شاگردان ممتاز كمالالملك است كه علاوه بر نقاشي و مينياتور، موسيقي را هم ميشناسد و دستي بر ساز دارد. تار را از درويشخان فرا گرفته و شيرين مينوازد.
علي تجويدي، تار را از پدر ميآموزد، با تار انس ميگيرد و چندي بعد، تئوري موسيقي و فلوت را از ظهيرالديني فراميگيرد. ويلن، ساز شانزده سالگي اوست. ويلن و رديفهاي موسيقي ايراني را از سپهري و ياحقي درس ميگيرد و 2 سال بعد در محضر يكي از بزرگترين اساتيد موسيقي ايران يعني استاد ابوالحسن صبا حضور پيدا ميكند و 8 سال از دانش و اخلاق او بهره ميبرد.
تجويدي به توصيه صبا براي تكميل تكنيك نواختن ويلن و آشنايي با موسيقي غرب، چند سالي هم در كلاس درس مليك ابراهيميان و بابگن تامبرازيان حاضر ميشود، چرا كه استادش، صبا، معتقد است: «هنرجوي ويلن براي استحكام انگشتان و آرشه بايد چند سالي از يك معلم اروپايي، متد گامهاي خارجي و برخي قطعات ساده موسيقي غرب را ياد بگيرد.»
پس از آن، براي تكميل هنر موسيقي، چند سالي را به مطالعه در زمينه هارموني و اركستراسيون نزد هوشنگ استوار ميگذراند و بسياري از آهنگهايي كه قبلا ساخته بود مانند «آزادهام» و «صبرم عطا كن» و «پشيمانم» را براي اركستر بزرگ تنظيم و اجرا ميكند. علي تجويدي بحق، يكي از بزرگترين آهنگسازان معاصر ايران بوده كه شاهكارهاي فراواني در موسيقي اين سرزمين از خود به يادگار گذاشته است.
ترانههاي دلنشين او كه در آرشيو برنامه «گلها» ضبط و نگهداري شده، يكي از ميراثهاي گرانبهاي هنر موسيقي اين مرز و بوم است.
با سپاس از همشهری
کاش آن چند ثانیه نبود ... ای کاش در آن چند ثانیه زمان می ایستاد ... ای کاش در آن لحظات زمین تصمیمش را عوض می کرد ... ای کاش ها فراوانند ... زمین تصمیمش را گرفت و فاجعه رخ داد ... صبح آن روز جلسات برگذار شد ... تصمیم ها گرفته شد ... کمک ها از هر طرف می آمد ... مردم چیزی برای هموطنانشان کم نگذاشتند ... حتی کشورهای رغیب نیز کمک های خود را دریغ نکردند ... باز نیز تصمیم هایی گرفته شد ... اما معلوم نبود آن همه کمک چه شد؟ ... از کجا به کجا رفت ... چرا؟ ... براستی بعد از گذشت ۲ سال چه کسی یادی از آن شهر تاریخی می کند؟ ... یادی از ارگی که اکنون جز خرابه هایی هیچ از آن باقی نمانده است ... چرا هیچ کس به فکر بم نیست؟
هنرمندان نیز به میدان آمدند ... هر کدام به شکلی کمک خود را دریغ نکردند ... در این میان محمد رضا شجریان نیز عهد خود را مبنی بر ندادن کنسرت در ایران شکست ... مردم نمی دانستند خوشحال باشند یا ناراحت ... سه روز کنسرت انجام شد ... پس از چند روز هم مصاحبه ها با استاد محمد رضا شجریان شروع شد ... گذشت تا چند ماه بعد همنوابابم به بازار آمد ... ساخت مجموعهء عظیم باغ هنر بم هم شروع شد ... محمد رضا شجریان درخواست زیادی از رسانه ها نکرد ... فقط خواست در بخشی از اخبار اشاره ای نیز به آن مجموعه شود ... در گوشه های از روزنامه ها نگاهی نیز به باغ هنر بم بیاندازند ... اما هیچ یک توجهی نکردند ... حتی اشاره ای نیز به آن مجموعه ی عظیم نشد ...
***
دو سال پيش شهري داشتيم به نام بم ... زیارتگاهی بود به نام ارگ با دیدن آن هم شور ملی در خونت
می جوشید و هم شور دینیت ، اما آن دوازده ثانيه، شهري كهن و ارگي چند هزار ساله را در يك آن به كام نيستي فرو برد.روزگاري ارگي داشتيم كه يكي از نمادهاي غرور مان بود و به آن فخر مي فروختيم و مردماني كه دلي داشتند و خوش بودند و روزگار مي گذراندند. از آن دوازده ثانيه دو سال مي گذرد، اما هنوز پس لرزه هاي آن باقي است. زخم هاي مصيبت ديدگان هنوز التيام نيافته است و اگر فرداي زلزله هنوز نمي دانستند چه بر سرشان آمده است. امروز و پس از دو سال، عمق فاجعه را با روح و پوست و استخوان شان درك مي كنند و اكنون روح شان نيز چون شهرشان نيازمند بازسازي است.اگر در ميان خرابه هاي شهر بم قدم بزني، خوب كه گوش كني، صداي ايرج بسطامي را از ميان نخل هاي بم مي شنوي كه «هر كه در اين حلقه نيست، خارج از اين ماجراست» و اكنون دو سال پس از فاجعه، خيلي ها خودشان را از اين حلقه كنار كشيده اند و بم هنوز چشم انتظار دست هاي ياريگر است. دست هايي كه نپرسند يادگار بود يا تازه و نو، هزاران ساله بود يا چند ماهه، همان بايد كرد كه ديگران كردند، ساختند و نپرسيدند چگونه ويران خواهد شد. همان چيزي كه از كودكي آموخته ايم، دست در دست يكديگر دوباره آغاز كنيم، نه از فردا، بلكه از همين امروز، ميهن خويش را كنيم آباد.
اكنون دو سال از فاجعه مي گذرد و يكي از فرزندان ميهن، هنرمندي فرزانه، آستين همت بالا زده است و دست هاي ياريگران را به دوستي مي فشارد تا التيامي بر زخم هاي عميق مردم بم باشند.
هنرمندي كه اگر اهل بم نيست اما چون بسطامي مي توان اهل آن ديارش خواند. اين روزها وقتي نام او مي آيد، بي اختيار ياد مردم سختي كشيده و چشم انتظار بم مي افتيم. همچنان كه وقتي تابلوهاي پرويز كلانتري را مي بيني، با كاه گل ها و فضاي كويري، نمي تواني ياد بم نيفتي.
استاد محمدرضا شجريان هنرمند پرآوازه موسيقي ايراني اين روزها همه همت خود را صرف تكميل مجموعه اي كرده است كه باغ هنر بم نام دارد.
همتي كه هرچه جلوتر مي رود عالي تر مي شود و ديگران را نيز با خود همراه مي كند. مجيد مجيدي، پري صابري، خانه سينما، خانه موسيقي، خانه هنرمندان، حسن شهسواري (رمان نويس)، علي جهاندار، بهار مشيري، روزنامه نگاران، استادان دانشگاه و... در اين حركت با خواننده نامي ايران همراه و همگام شده اند.
باغ هنر بم در زميني به مساحت ۱۴ هكتار با ۷۰۰۰ مترمربع زيربنا درحال ساخت است. اين مجموعه شامل چهار ساختمان «مدرسه موسيقي» ، «كتابخانه گالري» ، «باغچه» ، «آمفي تئاتر» و حياط مركزي به عنوان فضاي پيوندي است.
باغ هنر بم در جنوب غربي شهر بم قرار دارد و معماري آن براساس معماري اصيل ايراني طراحي شده است. البته براساس شرايط روز، اين معماري مدرن شده است تا در عين سمبليك بودن با وضعيت اقليمي و آب و هوا سازگاري داشته باشد. در حال حاضر، فاز اول اين مجموعه يعني مدرسه موسيقي در حال ساخت است و تاكنون ۴۵ درصد كار به پايان رسيده است. سقف زيرزميني اين مدرسه ۸۰۰ متر، سقف دوم ۶۰۰ متر و سقف بعدي آن ۴۵۰ متر است.

هزينه احداث اين مجموعه حدود سه ميليارد تومان برآورد شده است.
تاكنون حدود ۳۰۰ ميليون تومان نيز در باغ هنر بم صرف شده است.
شجريان درباره اين مجموعه مي گويد: مدرسه موسيقي باغ هنر مي تواند همه علاقه مندان كشور را پوشش دهد و براي استاداني كه از شهرهاي ديگر مي آيند نيز تسهيلاتي اختصاص دهد. اما استاد آواز ايران براي اين كه كار ساخت باغ هنر بم شدت بگيرد، خبرنگاران را هم دعوت كرد تا از نزديك در جريان ساخت نخستين مركزي كه موسيقي فولكلوريك را تدريس مي كند، قرار بگيرند.
با سپاس از وبلاگ باغ هنر

استاد فرهنگ شریف در سال ۱۳۱۰ در آمل دیده به جهان گشود و در دوران کودکی همراه با خانواده به شهر ری عزیمت کرد و در مدرسه دارالفنون به تحصیل پرداخت.
از آنجا که خانواده او اهل فرهنگ و هنر بودند و پدرش دکتر حبیب اله خان شریف از شاگردان علی اکبر شهنازی بود و همچنین علاقه وافر فرهنگ شریف به موسیقی باعث شد تا او از سن ۱۰ سالگی به فراگیری در نواختن تار روی آورد. نخستین استاد وی عبدالحسین شهنازی و تنها شاگرد وی بود.
فرهنگ شریف ردیف را نزد علی اکبر شهنازی آموخت ودر سال ۱۳۲۵ برای اولین بار به رادیو رفت وبا دکتر شاپور نیاکان و صبا همکاری کرد و پس از آن در سال ۱۳۲۹ همکاری خود را با مهدی خالدی و سپس با برنامه های گلها و برگ سبز آغاز نمود.
فرهنگ شریف در بسیاری از کنسرتها و برنامه های فرهنگی جهت شناساندن موسیقی اصیل ایرانی حضور داشته است که از مهمترین آنها عبارتند از رایان فرانسه - موزیک سنتر لوس آنجلس - برلین- سالزبورگ مسکو- کندی سنتر واشنگتن و همچنین در سال ۱۹۷۱ نواخته هایی از اثار استاد توسط یونسکو به شکل صفحه موسیقی در جهان منتشر و پخش شد.
یکی ازنقاط اوج در موسیقی ایرانی تکنوازی بر پایه بداهه پردازی است. اما آنجاکه این بداهه نوازی موجد سبکی نو و ممتاز باشد قبول عام و خاص یافته و نوازنده آنرا به درجه اجتهاد میرساندکه بالاترین درجه در تکنوازی است و همین جاست که نوازنده را از درجه استادی موسیقی به درجه هنرمندی ارتقا میدهد. به گواه تاریخ معدود نوازندگانی به این درجه نائل شده اند.
فرهنگ شریف با سبک ممتاز و بی بدیل خود از سویی و نوازندگی پر صلابت و شفاف وطبع خلاق خویش از سوی دیگر بی شک از نوادر هنرمندان اصیل این مرز و بوم میباشدکه نه تنها زخمه های دلنشین او جان مشتاقان را جلا میدهد بلکه شیوه بدیع نوازندگی او چه در زمینه تکنیکی و چه در زمینه جمله پردازی و فصاحت و بلاغت ملودیک مطالب آموزنده فراوانی برای نوازندگان و علاقمندان به موسیقی ایرانی در بر دارد.
فرهنگ شریف نوازنده ای است که با خلق شگردها و لحن های خاص خود بیانی مستقل واصیل به تار بخشیده است.
........................................................................................................................
مصاحبه با استاد فرهنگ شریف
از چند سالگی جذب موسیقی شدید؟
چهار ساله بودم که متوجه شدم پدرم نزد علی اکبر خان شهنازی آموزش ساز تار می بیند و در آن سالها که به روش سینه به سینه آموزش داده می شد معمولا پیش درآمدهای طولانی را به هنرجویان آموزش می دادند. یک بار که پدرم در حال نواختن یکی از این پیش درآمدها بود در حین نواختن ادامه پیش درآمد را فراموش کرد و من بدون مقدمه به پدرم گفتم آقا جون ادامه آهنگی که می نواختید این طوری است و سپس شروع کردم به خواندن ادامه پیش درآمد. پدرم از من خواست ادامه پیش درآمد را ازابتدا تا انتها برایش بخوانم. و من این کار را بدون هیچ اشتباهی انجام دادم و از آن به بعد حکم ضبط صوت پدرم را ایفا میکردم و هرزمانی که دچار مشکل میشد ازمن کمک می گرفت. وقتی پدرم متوجه استعداد و علاقه من شد ساز تار را نزد عبدالحسین شهنازی برادر علی اکبر شهنازی فرا گرفتم.
از ویژگی های ساز تار بگوئید و چرا از میان این همه ساز تار را انتخاب کردید؟
تمام صداهایی که از این ساز بیرون می آید ازهیچ ساز دیگری بیرون نمی آید ومن موفق شده ام بیش از سی نوع صدا ازاین ساز بیرون بیاورم که امیدوارم در آینده ای نزدیک دانسته هایم را به هنر جویان تار آموزش بدهم.
مهمترین استاد شما چه کسی بود؟
عبدالحسین شهنازی که با پدرم در ارتباط بود مهمترین استاد من بود که خیلی زیبا ساز می زد بطوریکه هر وقت دست به ساز میبرد من محو ساز زدنش میشدم. وی به سبک میرزاعبداله عمویش نوازندگی میکرد و علی اکبر خان به شیوه کلاسیک نوازندگی می کرد. چند سالی افتخار شاگردی ایشان راپیداکردم.متاسفانه ایشان (عبدالحسین خان) در سن چهل سالگی فوت می کنند. و فقط یک صفحه از آثار ایشان باقی مانده است.وبا مراوده با اساتید مختلف همه و همه الهام بخش نوازندگی من بوده است. در سن چهار سالگی بخاطر دارم پدرم صفحاتی از یک کمانچه نواز اهل باکو داشت که هر شنونده ای را مسحور می کرد.
نام ایشان را می دانید؟
بله موسیو هایک اهل قفقاز بود و قطعاتی را در اصفهان- چهارگاه و بسته نگار نواخته بود که درآرشیو رادیو موجود بود. سالهای بعد این دو صفحه را تهیه کردم و وقتی آنها را به دقت گوش دادم متوجه شدم بیشتر قطعاتی که تا به حال نواختم در نوازندگی ایشان هم وجود دارد و در حقیقت متوجه شدم آنچه را که در چهار سالگی شنیدم بخوبی حفظ کردم.
خود شما ابداعاتی در ردیف های موسیقی ارائه کرده اید؟
بله در شیوه قدیم موظف هستید جز به جز دستگاه را کنکاش کنی در حالیکه من ثابت کردم که می توان از طریق وارد شدن به گوشه ای می توان وارد قطعات شد مثلا از طریق کرشمه وارد دستگاه شور شد. در این زمینه کارهایی انجام داده ام که به زودی این شیوه را در نوازندگی ام به هنرجویان موسیقی ارائه خواهم داد.
نزد استاد وزیری شاگردی داشته اید؟
خیر ولی بخاطر دارم زمانی که ایشان متصدی رادیو بودند با آقای ملاح که داماد ایشان بودند در رادیو همکاری داشتم و قطعات استاد وزیری را اجرا میکردم یک روز آقای ملاح مرا به آقای کلنل وزیری معرفی کردند (زمانی که کلنل وزیری به دلیل کهولت سن سه تار می نواختند) وبنده درحظورایشان قطعات بندباز و دخترک ژولیده را اجرا کردم و درپایان گفتند شما تنها کسی هستیدکه توانسته ای این قطعات را به زیبایی اجرا کنید و پیشنهاد میکنم قطعات من را در کنسرتی اجرا کنید. و وقتی به استاد گفتم این آثار رابه وسیله گوش از حفظ کرده ام ونواخته ام گفتند عجیب است که حتی انگشت گذاری و طریقه مضراب زدنتان طبق دستورات من است که همان اجراها و اظهار لطف ایشان را درنواری نگهداری کرده ام.
نظر شما درباره تکنوازان فعلی کشورمان چیست؟
آقای ظریف و آقای جلیل شهناز کارشان عالی است و بقیه هنرمندان هم کارهای قابل تاملی دارند.انشاءاله که هنرستان های موسیقی هم درتربیت نوازنده فعال هستند بطوریکه درآینده تعداد نوازندگان خوب کشورمان بیش از این خواهد بود. حاصل کار آهنگسازان کشورمان را درطول این ۲۷سال چگونه ارزیابی میکنید؟ بدنبوده ولی نسبت به گذشته هنوز کاری در این دوره ندیدم که مثل کارهای گذشته بین مردم زمزمه شود.
با خبرشدیم درروزهای پایانی ریاست جمهوری آقای خاتمی نشان درجه یک هنری معادل دکترا را از دست ایشان دریافت کردید در این باره توضیح دهید.
یک بار از دفتر آقای خاتمی با من تماس گرفتند و زمانی را برای ملاقات باایشان در اختیار من قرار دادند درهنگام دیدار ایشان از وضع من سوال کردند از جمله اینکه: شماازجایی حقوق دریافت میکنید.گفتم:خیر . گفتند: نشان درجه یک هنریتان را گرفته اید گفتم:خیر . درپایان گفتند چه کاری از من توقع داریدو من گفتم دیدار با شما بهترین هدیه برای من بود و خداوند این هنری را که به من عطا کرده بالاترین هدیه است وخودم را در عین نیاز نیازمند نمی بینم و سپس آقای خاتمی به وزیر وقت ارشاد گفتند تنها کسی که درطول هشت سال خدمتم از من چیزی نخواست ایشان بودند و دستوراهداء نشان درجه یک هنری را صادر نمودند.
چه صحبتی با علاقمندان خود دارید؟
اوقات خوبی را برای تک تک مردم خوبمان آرزو دارم و تنها توصی ام به هنر جویان این است: هر نوع موسیقی راکه می شنوند باتفکر گوش دهند در یک خط حرکت نکنند و سعی کنند چارچوب را بشکنند و نوگرایی و ابداع داشته باشندو از قطعات ردیف خودشان قطعاتی ابداع نمایند و آن راتغییر دهند.
منابع: سایت استاد فرهنگ شریف
........................................................................................................................
دانلود کنید و گوش دهید
تار استاد فرهنگ شریف هـمراه استاد مـحمدرضا شـجریان
تار استاد فرهنگ شریف با همراهی استاد اکبر گـلپایگانی
تار استاد فرهنگ شریف بـا همراهی مرحوم پرویـز یاحـقـی
آخرين اثر حسين عليزاده با عنوان «به تماشاى آب هاى سپيد» در ليست نهايى نامزدهاى جايزه معتبر «گرمى» قرار دارد و روز يكشنبه بيست و دوم بهمن ماه همراه با ديگر نامزدهاى اين جايزه در مراسم معرفى برنده «گرمى» شركت خواهد كرد.
{ آلبوم تصاویر استاد حسین علیزاده با ۸0 تصویر از ایشان }
ادامه مطلب
باز یکی از هنرمندان بزرگ این مرز و بوم به دیار باقی شتافت. روحش شاد باد.
استاد پرویز یاحقی از نوازندگان بزرگ ویلون درگشت. این استاد از معدود اساتید ویلون بوده است که سبکی خاص در ادای جملات ، ایجاو پاساژها ، اجرای وبریتورها یا ناله ها و بسیاری دیگر که اکنون در خاطرمان نیست داشته است.

درگذشت این استاد بزرگ را به علاقه مندانش تسلیت می گوییم.
درگذشت استاد پرویز یاحقی از خبرگذاری مهر
درگذشت استاد پرویز یاحقی از خبرگذاری ایسنا
مطلب وبلاگ تحریر برای درگذشت استاد پرویز یاحقی
مطلب وبلاگ یک پزشک دربارهء استاد پرویز یاحقی
وبــــــــــــلاگ اســـــــــــــتاد پـــــــــــرویـز یاحـــــــقــی

حدودا می شود گفت که یک سال پیش بود. درست همین زمان که وبلاگ گلپا و بازگشت شروع به نوشتن علیه اساتیدی چون شجریان و ناظری و دفاع از استادانی دیگر چون گلپا و ایرج.
آن زمان عده ای با تحقیر ... عده ای با فحاشی سعی در بالابردن استاد مورد علاقهء خود شدند. البته که در میان خیلی ها هم با فرهنگ عمیق پا به میدان گذاشته بودند. اما پس از گذشت چندین روز و هفته بالاخره این بحثها پایان گرفت و بجز دو یا سه مورد اندکی تاکنون شاهد تحقیر دوبارهء علاقه مندان موسیقی برای بالا بردن هنرمند مورد علاقهء خود نبودیم. در آن زمان بنده (محمد) وبلاگی نداشتم که چنین پستهایی را در آن قرار دهم اما ناظر این ماجرا بودم.
ادامه مطلب

اسكندر ابراهيمي زنجاني كه بعدها نام مستعار و هنريش نريمان تبديل يافت در مشهد به تاريخ بيستم اسفند ماه 1314 متولد گشت . پدرش كه مردي هنرمند و اهل ذوق بود و خود سه تار و تار و ني را به خوبي مي نواخت از همان دوران طفوليت پسر را زير نظر و تربيت خود گرفته و وي را با رديف ها و گوشه هاي موسيقي ايراني آشنا و نواختن سه تار را به او مي آموزد وي از سن 18 سالگي روي به نواختن عود آورد به طوري كه در سال 1322 كه بيش از هشت بهار از سنش نگذشته بود از طرف اداره انتشارات و راديو مشهد دعوت به همكاري مي شود و اين دعوت را مي پذيرد و حدود 16 سال همكاريش باراديو مشهد ادامه مي يابد و آخرين سمتش در آن اداره مسئول شوراي موسيقي آن استان بود ، سپس به شيراز منتقل و مسئول شوراي موسيقي راديو شيراز مي گردد و پس از 4 سال همكاري با اين راديو به تهران مي آيد و در راديو ايران به عنوان تكنواز عود به همكاري و اجراي برنامه مي كند . خود نريمان مي گويد : (( در عود استادي نداشتم ،فقط از راه گوش به راديو هاي كشورهاي همسايه استفاده بردم و به محمد عبدالوهاب خواننده و نوازنده بزرگ مصري به راديو قاهره نامه نوشتم و درباره كوك و بعضي مسائل اين ساز از وي سئولاتي كردم و مسائلي را مطرح نمودم ؛ پس از چندي عبدالوهاب در جواب نامه من نوشت كه كوك عود هماني است كه خود شما انجام داده ايد و خلاصه كل نظريات مرا تائيد كرد )).
نواختن عود نريمان در كشورهاي همسايه طرفداران فراوان دارد به طوريكه چندي قبل منير بشير ، يكي از نوازندگان بزرگ عود موسيقي عرب است براي ديدن نريمان به ايران آمد و درباره اين ساز ايراني گفت و شنودي بين آنها مي شود و طرز نواختن صحيح آن را با هم در ميان مي گذارند . منصور نريمان همكاري خود را در برنامه گلها همراه با خوانندگاني چون : محمودي خوانساري ، اكبرگلپايگاني ، حسين قوامي ، محمد رضا شجريان ، ايرج ، نادر گلچين و غيره شروع و در تلويزيون در برنامه جالبي به نام (( بشنو از ني )) كه به سرپرستي و تهيه كنندگي دوست اديب و فاضلم ، بهمن بوستان با همكاري آقايان : اصغر بهاري ، مجيد نجاحي ، رضا شفيعيان ، عباس زندي ، محمد موسوي ، امير ناصر افتتاح و فرهمند بافي اجرا مي نمود و هفته يي يكبار به مدت يك ربع همراه با ضرب جهانگير ملك در تلويزيون برنامه اجرا مي كرد و در تكنوازي راديو ، همراه با آقايان علي بهاري ، مهندس همايون خرم ، اسداله ملك ، حبيب اله بديعي ، پرويز ياحقي ، كامران داروغه ، منصور صارمي ، جواد معروفي ، مجيد نجاحي ، سياوش زندگاني ، رضاورزنده ، محمد موسوي ، عماد رام ، جهانگير ملك و امير ناصر افتتاح شركت داشته و در برنامه سنگين و خوبي كه در فرستنده F.M) ) به رهبري مهندس همايون خرم اجرا مي شد تكنواز عود آن برنامه بود .
منصور نريمان علاقه فراواني به عود كه در واقع همان بربط است و از ايران به ساير كشور هاي جهان به خصوص ممالك عرب رفته و يك ساز ايراني است دارد و كوشش فراوان نمود تا از اين ساز و نواختن آن را احياء كند و آن را به صورت تكنوازي در آورد و شاگردان خوبي در اين راه نيز تربيت كرد كه مي توان از آقايان : حسين بهروزي نيا ، محمد فيروزي و ... نام برد . منصور نريمان مي گويد : (( در كلاس اول دبيرستان بودم كه در نواختن دستگاهها و گوشه هاي موسيقي تا اندازه اي آشنايي پيدا كرده بودم ولي از نت بي اطلاع بودم و در مشهد هم در آن زمان كسي نبود كه به من كمك كند و آموختن نت را بياموزد ، لذا نامه هايي به هنرستان عالي موسيقي به استاد خالقي نوشتم و مشكل خود را با ايشان در ميان نهادم و نوشتم كه چون در تهران غريب هستم و كسي را ندارم كه نزد آنان بروم ؛ استاد خالقي كه در آن زمان رئيس هنرستان بودند در جواب نوشتند (( پسرم ، شما هم مانند فرزندان خود من هستيد مي توانيد بياييد در منزل من بمانيد و به فرا گرفتن نت در هنرستان همت گماريد )). ولي پدرم نپذيرفت و من در نامه هايي كه بعدا براي اين استاد بزرگوار فرستادم ، پس از تشكر فراوان از لطفف آن مرد هنرمند و هنر دوست ، خواستار گرديدم كه از طريق مكاتبه نت را به من بياموزد و استاد هم يك قطعه از عكس امضاء شده خود و دو جلد كتاب از دوره اول و دوم تاليف آقايان : موسي معروفي و نصرالله زرين پنجه را كه با رعايت كامل نظريات استاد علينقي وزيري چاپ شده بود برايم فرستادند كه هنوز آن ها را دارم و برايم بسيار عزيز مي باشند و تا عمر دارم مديون اين استاد بي نظير و عاليقدر خواهم بود )) .
منصور نريمان كنسرت هاي فراواني جهت موسسات فرهنگي ، هنري و عام المنفعه اجرا كرده كه بيشتر در بيمارستان ريوي شيراز بوده و بسياري از هزينه هاي متفرقه آن را خودش متقبل مي شده ، وي جهت شناساندن هر چه بيشتر موسيقي اصيل ايران و ساز عود كه يكي از باستاني ترين سازهاي ايراني است ، مسافرت هاي متعددي همراه با آقايان : مهندس همايون خرم ، علي تجويدي ، حبيب اله بديعي ، فرهنگ شريف ، علي اصغر بهاري، محمود خوانساري ، ايرج ، جهانگير ملك به كشور هاي:آلمان انگلستان ، ايتاليا ، تركيه ، ژاپن نموده و آهنگ هاي بسياري ساخت كه اولين آن (( لالا يي)) نام داشت و براي دخترش ساخت كه آخر هر برنامه قصه هاي شب راديو پخش مي گرديد . منصور نريمان سال ها قبل بنا به دعوت آقاي علي رهبري و وزارت فرهنگ و هنر سابق ، در هنرستان عالي موسيقي ملي و دانشكده موسيقي به سمت استاد عود تدريس و همكاريش تا پايان سال 1358 ادامه داشت . وي علاوه بر آشنايي با نواختن تار و سه تار ، از خطي خوش و زيبا و نقاشي و نت نويسي بهره كافي نيز دارد ، وي در سال 1336 با خانمي از بستگان نزديكش كه اهل مشهد بود ازدواج نمود و ثمره ازدواج وي يك پسر و سه دختر مي باشند كه خانم سهيلا ابراهيمي فارغ التحصيل هنرستان عالي موسيقي و دانشكده موسيقي تهران مي باشند و مدت 5 سال در اركستر سازهاي ملي ساز (( قانون )) مي نواخت و خانم سوسن ابراهيمي كه ايشان نيز فارغ التحصيل هنرستان عالي موسيقي بوده و در حال حاضر براي تكميل تحصيلات در آلمان به سر مي برد و خانم سميرا ابراهيمي كه از شاگردان خانم افليا پرتو مي باشد و با پيانو و نحوه نواختن آن آشنايي كامل دارد و ديگر پسري به نام حميد رضا ابراهيمي كه از موسيقي اطلاعي ندارد ولي به آن علاقه يي بسيار دارد .
اشاره
جمشید عندلیبی در سال 1336 در شهر قروه در استان کردستان دیده به جهان گشود. موسیقی در خانواده آنها موروثی بوده و خانواده مادری و پدری ایشان اهل ذوق و ادب و موسیقی بودند. از شش سالگی زیر نظر برادرانش تعلیم موسیقی را آغاز کرد و در ادامه تا دوازده سالگی در کلاسهای فرهنگ و هنر کردستان مشغول فراگیری موسیقی بود که به عضویت ارکستر موسیقی ایرانی کردستان در آمد . ایشان یکبار گفته اند که موسیقی را نواختن ساز آکاردئون شروع کرده و سپس با علاقه عجیبی که به نی پیدا می کند نی نوازی را ادامه می دهد.
در سال 1354 وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران می شود و به تحصیل در دوره موسیقی ادامه می دهد. در این مدت از محضر استادانی چون شادروان نور علی برومند و دیگر استادان زمان خود بهره فراوان می برد.
وی ردیف موسیقی سنتی ایرانی مشهور به ردیف میرزا عبداله را نزد شادروان نورعلی خان برومند و
محمدرضا لطفی و ردیف آوازی عبد اله دوامی را نزد شادروان محمود کریمی و ناصح پور و تکنیک ردیف آوازی را نزد محمد رضا شجریان فرا گرفت.
از سال 1356 همکاری خود را با گروه شیدا ، در رادیو ایران آغاز کرد . وی در سال 1357 با همکاری هنرمندانی چون حسین علیزاده ، پرویز مشکاتیان ، ناصر فرهنگ فر و علی اکبر شکاری ، کانون فرهنگی هنری چاوش و گروه عارف را بنیاد نهادند. عندلیبی در ادامه فعالیتهای هنری خود کنسرتهای زیادی در داخل و خارج از کشور و از جمله کشورهای اروپایی و کانادا و آمریکا اجرا کرده است که گاه به صورت تکنوازی و سه نوازی و گاهی به صورت گروه نوازی به همراهی استاد شجریان یا علیرضا افتخاری بوده است.
حاصل این کنسرتها کاستهایی است که با نام نی نوا ، حکایت نی ، پیام نسیم ، سروچمان ، دل مجنون ، آسمان عشق ، یاد ایام ، رسوای دل و..... به بازار عرضه گردیده است.
کاستهای مونس جان و مهمان تونیز ثمره فعالیتهای او در زمینه آهنگسازی می باشد.
با این همه وی از کارهای تحقیقی ، فرهنگی غافل نمانده و آلبومهای دو کاسته و سه کاسته شامل بازسازی آثار استاد صبا و ردیف میرزا عبدالله را در دسترس هنرجویان قرار داده است.
عندلیبی از هنرمندان برجسته هنر نی نوازی است چرا که هم در زمینه گروه نوازی و تکنوازی از تکنیکی بالا برخوردار است و هنر نوازندگی اش شیرین و دلپذیر و چشمگیر است.
جمشید عندلیبی در بیشتر آثار استاد شجریان یه عنوان تکنواز ، همنواز و یا سازنده چهارمضراب یا قطعه حضور داشته و اجرای او در کاستهایی که در بالا معرفی شد ستودنی است.
وی همچنین در بسیاری از آثار ارکسترال و موسیقی ملی از جمله موسیقی متن سریال امام علی (ع) ساخته استاد فرهاد فخرالدینی حضوری شایسته داشته است.
ویژگی نوازندگی عندلیبی
همنوازی نی او با سه تار استاد ذوالفنون بسیار جذاب و سوال و جواب های نی و سه تار در آثار اجرا شده نظیر مهمان تو و مجنون درخور تأمل است.
یکی از ویژگی های هنری او و همچنین برادرش محمد جلیل عندلیبی ، توجه به موسیقی محلی و فولکلور کردستان و سایر مناطق ایران است. این ملودی ها در آلبومهای بی کلام پاییز نی زار و همچنین آلبوم بابا طاهر ( با صدای افتخاری ) به خوبی مشهود است.
آلبوم پاییز نی زار که یکی از آثار برجسته جمشید عندلیبی تلقی می شود ، طرفداران و منتقدان خاصی دارد ؛ چرا که در این آلبوم ساز نی در کنار سازهای الکترونیک خود نمایی می کند و قطعاتی در مایه های محلی و ردیفی برای این تلفیق اجرا شده اند. وی هدف از این کار را معرفی ساز نی به جوانان و نوجوانانی که علاقه مند به موسیقی های جدید و ریتمهای تند هستند اعلام کرده است.
به هرحال حدود سی سال حضور جمشید عندلیبی در عرضه های مختلف موسیقی ، منجر به خلق آثاری شد که نشان داد علیرغم وجود هنرمندانی چون استاد کسایی و یا موسوی راه نی نوازی همچنان ادامه دارد و نی می تواند بیش از گذشته در انواع موسیقی کارایی و توانمندی داشته باشد.
منبع : وبلاگ آتش کاروان
--- قطعاتی از جمشید عندلیبی ---
بهار سرمست از استاد ابوالحسن صبا - اجرای جمشید عندلیبی
قطعه ای از آلبوم نی نوا - ساختهء حسین علیزاده - با اجرای جمشید عندلیبی
